همه حامیان رژیم، به یک دلیل به آن وفادار نیستند.
یکی با عقیده و ایدئولوژی وصل است، یکی با پول و منفعت یکی با شغل و موقعیت و یکی با ترس از آینده بدون آن.
همین تفاوت تعیین میکند حالا که رژیم وارد بحران بقا شده، چه کسی تا آخر میماند و چه کسی زودتر جدا میشود؟
ریزش حامیان یک اتفاق واحد نیست؛ هر نوع وابستگی نقطه شکست خودش را دارد.
1. ایدئولوگ ها و هسته سخت؛
جمهوری اسلامی بخشی از هویت و جهان بینی آنهاست. حتی شکست ها و تحقیر ها را هم آزمونی برای نشان دادن وفاداری بیشتر میبینند.
بخشی تا آخر میجنگند و جان میدهند؛ بعضی دیگر هم با سقوط حکومت محو نمیشوند و ایدئولوژی را در شبکه ها و گروه های کوچک تر ادامه میدهند.
نقطهٔ شکست این حلقه، اگر اصلاً اتفاق بيفتد، شکستن باور است؛ نه خالی شدن سفره
۲. شبکه رانت خوارها؛
اینها با رانت قرارداد، مقام، شغل، مجوز، مصونیت و دسترسی به منابع به ساختار قدرت وصل شده اند.
وفاداری شان بیشتر شبیه یک معامله است؛ و مشکل چنین وفاداری ای این است که مجانی نیست.
وقتی منابع حکومت کم و سفرهاش کوچک میشود، محاسبه دوباره شروع میشود:
هنوز ماندن میصرفد؟ ”
وقتی جواب «نه» شود، این حلقه شروع به ریزش میکند.
- پیروان قدرت؛
اینها عاشق رژیم نیستند؛ فقط ترجیح میدهند همیشه کنار قدرت حاکم باشند.
تا وقتی حکومت ایستاده کنارش می ایستند. اما کافی است احساس کنند موازنه قدرت در حال تغییر است.
لحنها عوض میشود عکسها پاک میشود و فاصله گرفتن از گذشته شروع میشود:
نقطه شکست این حلقه، لحظه ای است که دیگر مطمئن نباشد قدرت فردا هم دست همین حکومت است.
۴ بوروکراسی همراه؛
هزاران کارمند، مدير میانی، متخصص و تکنوکرات هر روز چرخ های حکومت را می چرخانند؛ بدون اینکه لزوماً ایدئولوگ یا رانت خوار باشند.
ریزش این حلقه ممکن است اصلا دیده نشود. به خیابان نمی آیند و اعلام جدایی نمیکنند؛ فقط دیگر برای سرپا نگه داشتن دستگاه تلاش نمیکنند.
دستورها کند میشود، مسئولیتها پاس داده میشود و همکاری به حداقل می رسد.
ساختمان حکومت و دولت به ظاهر هنوز سر جایش است؛ اما از داخل دیگر مثل قبل کار نمیکند.
- دستگاه نظامی و امنیتی؛ مهم ترین ترک
این حلقه یکپارچه نیست. فرماندهای که قدرت و ثروتش به بقای نظام گره خورده، همان محاسبهٔ یک سرباز بسیجی یا نیروی رده پایین را ندارد.
نقطه حساس زمانی است که بخشی از دستگاه سرکوب شروع به محاسبه کند: اگر دستور را اجرا کنم فردا چه میشود؟ و اگر اجرا نکنم چه؟
وقتی نافرمانی یا بی طرفی از اجرای دستور کم هزینه تر به نظر برسد، یکی از حیاتی ترین پایهزهای بقای حکومت شروع به ترک خوردن میکند.
۶. ترس از فردای بدون رژیم؛
این ها ممکن است دیگر رژیم را نخواهند، اما هنوز از آن جدا نشده اند؛ نه از سر وفاداری، بلکه از ترس و نااطمینانی اگر رژیم برود چه میشود؟ چه کسی کشور را اداره میکند؟ هرج و مرج میشود؟ شغل و زندگی ما چه می شود؟
برای همین تصویر فردای ایران برای این حلقه تعیین کننده است. نقطهٔ شکست زمانی است که احساس کنند:
فردای بدون رژیم از امروز آن امن تر باشد.
دومینوی ریزش از کجا شروع میشود؟
در یک بحران اقتصادى عميق، مسير محتمل میتواند این طور باشد:
اول شبکه رانت خوارها با کوچک شدن سفره حکومت شروع به ریزش میکنند؛ بعد پیروان قدرت با تغییر موازنه فاصله میگیرند؛ بوروکراسی انگیزه حفظ دستگاه را از دست میدهد و ترس از فردای بدون رژیم هم کمتر می شود.
اما نقطه جهش وقتی است که ترک به دستگاه نظامی و امنیتی برسد.
از آنجا به بعد ریزش میتواند ناگهان شتاب بگیرد؛
چون شکستن هر حلقه، اطمينان حلقهٔ بعدی به بقای حکومت را کمتر میکند.
مثل ساختمانی که اول میلرزد و ترک میخورد، اما از یک نقطه به بعد، دیگر آجرها یکی یکی نمیریزند؛
ساختمان یکجا فرو میریزد.
و هسته ایدئولوژیک احتمالا آخرین حلقه ای است که باقی میماند.
