مسئله «دو کشوری» بیش از آنکه راهکاری عملی برای پایان منازعه فلسطین و اسرائیل باشد، به کمپینی
سیاسی در سطح جهانی بدل شده است؛ کمپینی که هدف اصلیاش اعمال فشار دیپلماتیک بر دولت فعلی اسرائیل و ایجاد توقف یا مهار در سیاستهای آن است. اما وقتی از سطح شعارهای سیاسی به واقعیتهای زمینی و تاریخی نگاه کنیم، روشن میشود که این طرح از اساس با موانع ساختاری روبهرو است و امکان تحقق آن در شرایط فعلی بسیار ناچیز است.
نخستین مانع بر سر راه تحقق راهحل دو کشوری، نبود یکپارچگی سرزمینی است. تشکیل هر دولت مستقل نیازمند پیوستگی جغرافیایی است، در حالی که فلسطین امروز به دلیل جدایی نوار غزه و کرانه باختری فاقد چنین انسجامی است. این شکاف، صرفا یک فاصله فیزیکی ساده نیست؛ بلکه حاصل شبکهای پیچیده از شهرکهای اسرائیلی، جادههای اختصاصی و موانع اداری است که طی دههها ایجاد و گسترش یافتهاند. این عوامل موجب تکهتکه شدن جغرافیای فلسطینی و تخریب پیوندهای اجتماعی و اقتصادی میان مراکز جمعیتی فلسطینی شدهاند. در نتیجه، بستر لازم برای شکلگیری یک دولت منسجم و کارآمد بهشدت آسیب دیده است. حتی اگر توافقات سیاسی در سطح بینالمللی حاصل شود، این واقعیتهای میدانی مانع از آن خواهد شد که ساختار اداری و نهادی دولت آتی بتواند بهطور یکپارچه و پایدار عمل کند. به بیان دیگر، این مشکل صرفا با ارادهی بیرونی حلشدنی نیست، بلکه به بازسازی ساختاری عمیق نیاز دارد که در شرایط فعلی تقریبا ناممکن به نظر میرسد.
اما چالش مهمتر در حوزه حکمرانی است. مسئله فلسطین سالهاست که گرفتار شکافی عمیق میان دو جناح اصلی، یعنی فتح و حماس است. هرچند فتح خود را جنبشی سکولار مینامد و در پیمان اسلو اسرائیل را به رسمیت شناخت، اما انتخابات ۲۰۰۶ ورق را برگرداند. پیروزی حماس در آن انتخابات به نقطه عطفی تبدیل شد که اختلافات را از سطح رقابت سیاسی به جنگ قدرت و نزاع ماهیتی کشاند. حماس اساسا موجودیت اسرائیل را به رسمیت نمیشناسد و هرگونه مصالحه ارضی را خیانت به دین تلقی میکند؛ این در حالی است که فتح، ولو با چالشهای متعدد، وارد فرآیند مذاکره و سازش شد. نتیجه این تضاد، تجزیه سیاسی فلسطین پیش از تشکیل رسمی آن بود. حماس بر غزه تسلط یافت و فتح (بهعنوان ستون اصلی سازمان آزادیبخش فلسطین) بر کرانه باختری. در چنین وضعی، این پرسش جدی مطرح میشود. چگونه قرار است دو جناحی که نهتنها اختلاف سیاسی بلکه شکاف هویتی و ایدئولوژیک دارند، در کنار هم دولت فلسطین را تشکیل دهند؟
حتی اگر فرض کنیم بر این موانع غلبه شود و دولتی به نام فلسطین شکل گیرد، پرسش بعدی درباره ماهیت چنین حکومتی است. ما ایرانیان بیش از هر ملت دیگری طعم تلخ اسلامگرایی سیاسی را در قامت یک دولت تجربه کردهایم. تجربهای که نشان داده چگونه یک جنبش مذهبی میتواند به هیولای تمامعیاری بدل شود که از ترورهای برونمرزی تا سرکوب و اعدامهای دستهجمعی داخلی را در کارنامه داشته باشد. حال تصور کنید حکومتی بر مبنای ایدههای آخرالزمانی و جهاد دائمی با اسرائیل شکل گیرد؛ حکومتی که مرگ در راه ایدئولوژی را عین پیروزی میداند و هیچ مرزی میان سیاست، دین و جنگ نمیشناسد. آیا چنین ساختاری به ثبات منطقه کمک خواهد کرد یا خود به سرچشمهای جدید از بحران بدل میشود؟
در این میان نباید فراموش کرد که حتی سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) که امروز در قامت جنبشی سکولار معرفی میشود، در گذشته در فهرست گروههای تروریستی ایالات متحده قرار داشت و اقداماتی چون هواپیما ربایی، قتل دیپلماتها و گروگانگیری را در کارنامه خود دارد. تنها پس از سخنرانی یاسر عرفات در الجزایر در سال ۱۹۸۸ و سپس پیمان اسلو در سال ۱۹۹۳ بود که این سازمان رسما تروریسم را محکوم کرد و روابطش با غرب عادی شد. با این حال، حافظه تاریخی چنین کارنامهای هنوز زنده است و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
بر این اساس، راهحل دو کشوری بیش از آنکه طرحی واقعی برای حل بحران باشد، یک شعار سیاسی برای مدیریت فشارهای بینالمللی است. واقعیتهای میدانی از تجزیه جغرافیایی و تجزیه سیاسی گرفته تا سابقه تروریستی اکثر بازیگران سیاسی ساخت دولت فلسطینی همگی نشان میدهند که تشکیل کشور فلسطین در شرایط فعلی نه تنها امکانپذیر نیست، بلکه اگر هم محقق شود، خطر آن میرود که همانند جمهوری اسلامی ایران به نمونهای از «تروریسم دولتی» بدل گردد.
لینک کوتاه:
https://bit.ly/483wuTU
