از خودکشی جمعی ۵۷ تا بلوغ سیاسی امروز!
آیا مردم همیشه درست میفهمند؟
به بهانهٔ زادروز آرتور کستلر
بارها از من پرسیدهاند: شما که امروز اینهمه از «مردم» سخن میگویید و آنان را شریف، دادخواه و آزادیخواه مینامید، چرا وقتی به همین مردم در سال ۵۷ و انقلابشان میرسید، از تعبیر «خودکشی جمعی» استفاده میکنید؟
پرسش را میتوان سادهتر کرد: آیا واقعاً «صدای مردم، صدای خداست»؟ و اگر هست، آیا همیشه چنین است؟
این پرسش تازهای نیست.
بیش از هزار سال پیش، آلکوئین یورکی، متأله و روحانی انگلیسی، هشدار داده بود: «نباید به کسانی گوش سپرد که پیوسته میگویند صدای مردم، صدای خداست؛ زیرا هیاهوی توده همواره به جنون بسیار نزدیک است.»
مردم میتوانند شریف باشند و در عین حال اشتباه کنند. میتوانند ناراضی باشند، اما درمان را غلط تشخیص دهند. میتوانند از وضع موجود خشمگین باشند و در لحظهای از شور جمعی، چیزی را ویران کنند که چند سال بعد برای بازسازی بخشی از همان آنچه نابود کردهاند، چند نسل هزینه بدهند.
شرافت مردم، مترادف با عصمت سیاسی مردم نیست.
آرتور کوستلر در ظلمت در نیمروز از دورههای «بلوغ» و «فقدان بلوغ ذهنی» تودهها سخن میگوید. نکتهٔ مهم همینجاست: جامعه همیشه با یک سطح از آگاهی سیاسی، تجربهٔ تاریخی و شناخت از جهان تصمیم نمیگیرد. گاهی مردمفریبان، ایدئولوگها و مدعیان نجات خلق چنان بر فضای عمومی مسلط میشوند که هیجان جای عقل و آرمان جای زندگی را میگیرد.
ایرانِ ۵۷ یکی از همین لحظات بود.
مسئله فقط این نبود که مردم از حکومت وقت ناراضی بودند یا نه.
نارضایتی به تنهایی نشان از بلوغ ندارد. مسئله این بود که بخش بزرگی از فضای سیاسی و روشنفکری آن روزگار، چه چیزی را در برابر آن حکومت قرار داده بود.
کافی است به ادبیات سیاسی آن دوره، رهبران محبوب، گروههای انقلابی و شعارهای خیابان نگاه کنیم.
چه چیزهایی فضیلت شده بود؟
انقلاب، مبارزه، شهادت، مستضعف، خلق، امپریالیسم، فلسطین، مبارزه با آمریکا، مبارزه با اسرائیل، نفرت از سرمایهداری، نفرت از غرب و رؤیای ساختن «انسان نو».
و چه چیزهایی بورژوایی، مبتذل یا حتی شرمآور تلقی میشد؟
رفاه، ثبات، زندگی خصوصی، مصرف، رشد اقتصادی، ارتباط با غرب، سبک زندگی مدرن و همان «زندگی معمولی» که میلیونها انسان در کشورهای آزاد آرزویش را دارند.
این همان جامعهای بود که بخشی از آن، حکومتی را که از صنعتیشدن، گسترش آموزش، حقوق زنان، توسعهٔ زیرساخت، ارتش ملی و تبدیل ایران به یک قدرت مدرن سخن میگفت، کنار زد و پشت سر روحانیونی، مارکسیستها، اسلامگرایان و انقلابیونی قرار گرفت که بسیاریشان رؤیایی کاملاً متفاوت برای ایران داشتند.
۵۷ فقط سقوط یک حکومت نبود؛ غلبهٔ یک جهانبینی بود.
جهانبینیای که «ایران» را کوچکتر از «امت»، «خلق»، «انقلاب جهانی» و «آرمان فلسطین» میدید.
و حاصلش را امروز میبینیم.
حکومتی که قرار بود مستضعفان را نجات دهد، یکی از ثروتمندترین کشورهای منطقه را گرفتار فقر و مهاجرت و عقبماندگی کرد؛ حکومتی که وعدهٔ استقلال داد، منافع ایران را پای جنگهای ایدئولوژیک از لبنان تا یمن ریخت؛ حکومتی که قرار بود معنویت بیاورد، حتی خصوصیترین انتخابهای شهروندان را زیر چکمهٔ قدرت سیاسی برد.
اما جامعهٔ امروز ایران، جامعهٔ ۵۷ نیست.
این شاید مهمترین تحول سیاسی ایران در نیمقرن گذشته باشد.
نسل تازه دیگر شیفتهٔ «انسان نو» و «جامعهٔ بیطبقهٔ توحیدی» و «مبارزهٔ جهانی با امپریالیسم» نیست.
میخواهد زندگی کند. آزادی انتخاب پوشش میخواهد. اقتصاد سالم میخواهد. شغل و درآمد میخواهد. سفر و ارتباط با جهان میخواهد. آزادی بیان و سبک زندگی میخواهد.
کشوری امن، قدرتمند و محترم میخواهد.و مهمتر از همه: ایران را برای ایران میخواهد.
نه ایران را برای فلسطین، نه برای امت اسلامی، نه برای انقلاب جهانی، نه برای مسکو، نه برای پکن و نه برای تحقق رؤیاهای ایدئولوژیک روشنفکران و آخوندها.
اینجاست که شعارهایی چون «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» فقط یک شعار خیابانی نیست؛ اعلام یک گسست تاریخی از جهانبینی ۵۷ است. و بازگشت نام پهلوی به متن جامعه نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
در قسمتی از رمان ظلمت در نیمروز کوستلر، یکی از شخصیتهای داستان میان دو وضعیت تمایز میگذارد:
دورهٔ «بلوغ ذهنی تودهها» و دورهٔ «فقدان بلوغ ذهنی» آنان.
هنگامی که مردم از بلوغ سیاسی و ذهنی برخوردارند، وظیفهٔ مخالفان این است که به آنان رجوع کنند، رأی و داوریشان را جدی بگیرند و حمایتشان را به دست آورند. اما هنگامی که تودهها هنوز به چنین بلوغی نرسیدهاند و زیر تأثیر هیجان و مردمفریبی قرار دارند، توسل به «داوری عالی مردم» الزاماً فضیلت نیست؛ زیرا در چنین وضعی بیش از همه عوامفریبان میتوانند از افکار عمومی بهرهبرداری کنند.
پهلوی برای بخش مهمی از جامعهٔ امروز فقط نام یک سلسلهٔ تاریخی نیست؛ یادآور ایرانی است که قرار بود مدرن شود، ثروتمند شود، ارتشی قدرتمند داشته باشد، زنانش از فضای عمومی حذف نشوند، با جهان رابطه داشته باشد و سیاست خارجیاش بر مبنای منافع ایران تنظیم شود، نه مأموریتهای ایدئولوژیک.
به همین دلیل است که وقتی امروز نام رضا شاه و محمدرضا شاه در خیابان شنیده میشود، نمیتوان آن را به «نوستالژی» تقلیل داد. پشت آن یک داوری تاریخی نهفته است: مقایسهٔ دو مسیر.
مسیر ایرانگرایی، دولتسازی، تجدد و توسعه؛و مسیر انقلاب، ایدئولوژی، امتگرایی و دشمنتراشی.
من از «مردم امروز» دفاع میکنم نه چون مردم را معصوم میدانم. مردم همان مردمی هستند که میتوانند خطا کنند.از آنان دفاع میکنم چون جامعهٔ ایران بهای یکی از بزرگترین خطاهای سیاسی تاریخ معاصر خود را با پوست و گوشت پرداخته است و از دل این تجربه، بسیاری از افسونهای ۵۷ فرو ریختهاند.
مردم سال ۵۷ میخواستند جهان را عوض کنند؛ مردم امروز میخواهند ایران را پس بگیرند.
آن روز «آرمان» بر ایران غلبه کرد؛ امروز ایران باید بر آرمانهای ویرانگر پنجاهوهفتی غلبه کند.
و شاید امروز مهمترین تفاوت بلوغ و نابالغی سیاسی دقیقاً همین باشد: اینکه سیاست را نه برای نجات جهان، بلکه برای ساختن وطن بخواهی.
✅@behzadmehrani77
لینک کوتاه: https://bit.ly/3SPzjCw
