ضرورتِ گزینش یک چارچوب تاریخیِ آزمودهشده در مقابل یک خلأ نامعلوم، بهخوبی توسط هگل شرح داده شده است. او استدلال میکند که جهان اخلاقی، از جمله دولت، باید بهمثابه «عقلِ بالفعلِ موجودِ در آن» فهم شود، نه همچون اختراع فلسفیای که در انتظار ساختهشدن باشد.
قانون اساسی، بهتعبیر وی، «یک محصول دستساز صرف» نیست بلکه «کار قرنها»ست؛ تجسمِ آگاهیِ پختهشده از امر معقول و حاصلِ احساسِ انباشتهشدهٔ حق که در یک ملت بالیده است. ردکردن این ساختار ارگانیک و تکوینیافته و جایگزینکردن آن با یک آفرینش نو و انتزاعی یعنی فراخواندن بیثباتی.
هگل صریحا نشان میدهد که آغازکردن حیات سیاسی «از دلِ فکر، و ارادهی صرفِ آنچه عقلانی پنداشته شده» چه خطری دارد. زیرا تجربیات تاریخی نشان داده وقتی چنین پروژههایی «با انتزاعاتِ تهی از هرگونه ایده آغاز شدند، به صحنههایی از خشونتِ تراژیک و هولناک انجامیدند».
در مقابل، بازگرداندن (احیا) نظم از اینرو اهمیت اساسی دارد که دولت را همچون «بنایی معمارانه» یا «خطنگارهای از عقل» نگاه میدارد و بنیانی استوار و پایدار فراهم میآورد.
بازگردانیِ نظام پادشاهیِ مشروطه، تضمینهای بنیادینی از تداوم سیاسی و قانونِ عینی فراهم میکند؛ تضمینهایی که هیچ ساختار تازهای نمیتواند فوراً تامین کند. این تداوم از طریق اصلِ حاکمیتِ متجسّد در مقام پادشاه تأمین میشود. عزت و مقام او وحدتِ دولت را از اینکه «به درونِ حوزهٔ امور جزئی و دلبخواهی با اهداف و گرایشهای شخصی کشیده شود» حفظ میکند و مانع «نبردِ جناح با جناح بر سرِ تخت» میشود.
موروثیبودنِ پادشاهی سازوکار کلیدیِ ثبات است که ورای «بازگشت به اصلِ پدرسالارانه» در سطحی مدرن و والاتر قرار دارد: نقطهٔ اوجِ مطلقِ یک دولتِ ارگانیک و تکوینیافته. چنین ثباتی که سرچشمهٔ آرامش شهروندان است بهویژه هنگام خروج از آشوب یک جمهوریِ استبدادی حیاتی خواهد بود.
همچنین، سازمان سیاسی باید ذاتاً عقلانی باشد و بهمثابه تصویرِ عقلِ جاودان حاضر شود. بهگونهای که تقسیمات کارکردی آن (مانند قوهٔ مجریه و مقننه) در درونِ کلیتِ ایدهآل باقی بمانند و به عناصر مستقل و متخاصمی که به فروپاشی بیانجامند بدل نشوند. قدرتِ نظامِ احیاشده در تواناییِ اثباتشدهای نهفته است که برای مدیریت تنشهای ناگزیر سیاسی از طریق سازوکارهای تثبیتشده دارد. با بازسازی چارچوب قانون اساسی پادشاهی مشروطه، دولت ضمانت عینیِ آزادی را احیا میکند؛ آزادیای که تنها در نهادهایی محقق میشود که در آنها قانون و ضرورت، یکپارچه شدهاند. از اینرو دشواری و خطر ذاتیِ ایجاد یک ساختار سیاسی جدید بسیار شدید است و تلاش برای تدوین قانون اساسی از صفر، بهتعبیر هگل، «پرسشی بیهوده» خواهد بود؛ به این معنا که هر تغییر لازم باید در چارچوب خودِ قانون اساسی صورت گیرد.
بنابراین، عملیبودنِ احیای نظم سیاسی پادشاهی مشروطه، بر این استوار است که از عدمقطعیتهای خطرناکِ بدعتها میپرهیزد. در همین راستا ماکیاولی پادشاهیهای موروثی را پایدارتر میداند زیرا مردم با خاندان و سنتهای حاکم خو گرفتهاند و این عادت و وفاداریِ از پیش موجود، امنیتی فوری ایجاد میکند. در حالی که بناکردن یک نظام جدید و ناشناخته، به عناصر مجهول —مانند توانایی یا بختِ نظام جدید یا حمایت ناپایدار افکار عمومی— وابسته است. با انتخاب احیاگری، دولت به شکلی بازمیگردد که در آن «امرِ کلی»، دغدغهٔ هر فرد نیز هست و خودآگاهیِ افراد، تحقق عینیِ دولت را شکل میدهد بهگونهای که ثبات آن بر یکپارچگیِ منافعِ فردی و کلی استوار میشود.
انحراف از این واقعیتِ تکوینیافته و عقلانی، یعنی بناکردن حیات سیاسی بر «عنصر ناپایدارِ نظر و سلیقه»، و محکومساختن دولتِ جدید به ناپایداری و فروپاشی.
🖋سعید سمیعی
لینک کوتاه: https://bit.ly/43QbJYT

2 نظرات
این امر که هگل به احیای نظم تمایل دارد به هیچ وجه بیانگر لزوم یا بهتر بودن مظام شاهنشاهی در مقابل نظام جمهوری در ایران نیست. در ضمن نظام پادشاهی پس از مشروطه و بخصوص دردوران دو پادشاه پهلوی به خوبی بیانگر میل پادشاه در دخالت در اموری است که اساسا هویت مشروطیت را زیر سوال میبرد.
بازگردانیِ نظام پادشاهیِ مشروطه، تضمینهای بنیادینی از تداوم سیاسی و قانونِ عینی فراهم میکند؛ تضمینهایی که هیچ ساختار تازهای نمیتواند فوراً تامین کند. این تداوم از طریق اصلِ حاکمیتِ متجسّد در مقام پادشاه تأمین میشود. عزت و مقام او وحدتِ دولت را از اینکه «به درونِ حوزهٔ امور جزئی و دلبخواهی با اهداف و گرایشهای شخصی کشیده شود» حفظ میکند و مانع «نبردِ جناح با جناح بر سرِ تخت» میشود.