شاهان پهلوی عمر چندانی نکردند و در سینهکش شصتسالگی جان به جان آفرین واگذاردند. شاهانی که کوشیدند تا ایران ویران بیجاده و بی تیمارکده و رنجورخانه و مدرسه و صنعت و نهاد و دادگاه و به صورت کلی، یک ایران تاریخمند کهن را که بیجهاز، آماده ورود به کابین عصر جدید بود، گردگیری کنند، خاک و خل از سر و رویش بتکانند، جامه نو بر تنش کنند و زخمهای دیرینش را یکی یکی رفو کنند.کم دردی نیست! کشوری را از غبار خاکستر تاریک ، دوباره سرپا کردن… کفش پولادین میخواهد و پوست شیر و قلب اژدها! به هر روی دلایلی استمراری برای آن ویرانی وجود داشت که قرص و محکم سر جایشان مانده بودند و به ریش رعیت وامانده و مهجور ایرانی میخندیدند! نه اینکه پیش از پهلوی، کسانی نمیخواستند و و دانشگاه و راهآهن و برق و جاده و اتوبوس بیاورند؛ پرشمار عاشقانی چند دهه پیشتر پا توی این کفش کرده بودند و زورشان نرسیده بود. دانشش را داشتند و ارادهاش را نیز رشدیهوار بر دوش کشیدند، با این حال نهاد ویرانگر روحانیت، در کنار ملیجکان حرمسرای سلاطین قجری، راه را بر متجددین بسته بودند. فروغیها و داورها و تیمورتاشها و سردار اسعدها و تقیزادهها و قوامها و میرزاملکمخانها و مستشارالدولهها در عهد هم بودند، اما سمبه سنت متعفن و شبکه فاسد شازدگان قجری (که داد سلاطین را نیز درآورده بودند)، مجالشان نمیداد.، چنگ و دندان تاریخی ایران بود. آنگاه که سنت سترون و عقیم مانده بود و نو را توان زاییده شدن نبود. یکی باید کفشهایش را ورمیکشید آنگاه که مام میهن ندا در میداد: کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان؛ آخرسر هم، نیروی پادساعتگرد سنت، با همدستی روغنفکران انیرانی، زیر میز زد و دنیا روی سر ایران هوار شد. حالا و در پس فرونشستن غبار هیاهوی جنون و جعل و جهل، جوانان به خبط پیران میتازند و پیران شرمسار، سر به گریبان فرو میبرند و زیر لب میگویند: خر بودیم، گول خوردیم، نفهمیدیم! حالا دیگر میشود با خیال راحت در پیشگاه تاریخ گفت:#رضاشاه_روحت_شاد #شاهنشاه_روحت_شاد #خاک_بر_سرت_بهنود #مجتبی_اسکندری #مشروطه#ایران_معبد_ماست #جاوید_شاه
متن به قلم @mojtabaeskandariiii
