ما انتخابات همهٔ دنیا را بلدیم، جز انتخابات خودمان.
این روزها تایملاین X پر است از پیامهایی که میان ایرانیان و ونزوئلاییها رد و بدل میشود. بعضی شادیها با گریه از راه میرسند؛ انگار آدمی وقتی بالاخره میتواند نفس بکشد، تازه درمییابد که چه مدت نفسش را در سینه حبس کرده بوده است.
مثل آن دختر در عکسِ بازگشت ماریا کورینا ماچادو به ونزوئلا؛ میان جمعیت ایستاده، دست بر دهان، و زارزار میگرید؛ گویی اشکهایی که سالها در سینه مانده بودند، سرانجام دری به بیرون یافتهاند.
ماچادو به سرزمینی بازگشته که هنوز تا آزادی فاصله دارد. اما برای کسانی که به پیشبازش آمدهاند، او نخستین روشنایی است پس از شبی دراز: هنوز آفتاب نیست، ولی دیگر کسی نمیتواند وانمود کند که شب پایانناپذیر است.
گاهی مردم با دیدن یک نفر، برای فردایی میگریند که هنوز نیامده؛ چون لحظهای باور کردهاند که خواهد آمد. ما جنس اشک مردم ونزوئلا را میشناسیم، و چه غریب که اینچنین میشناسیماش بیآنکه از آنِ ما باشد.
ما نسلی هستیم که صندوقهای رأیِ دیگران را از بر کردهایم. میدانیم رأی الکترال در آمریکا چگونه کار میکند، میدانیم در اسرائیل مردم به فهرست حزبها رأی میدهند نه به اشخاص، هر فهرست باید از آستانهٔ ۳٫۲۵ درصد بگذرد تا به کنست راه یابد، و نخستوزیر کسی میشود که بتواند ۶۱ کرسی از ۱۲۰ کرسی را پشت سر خود جمع کند؛ و شب انتخابات این و آن را بیدار میمانیم، چون نتیجهاش به سرنوشتِ بدقلقِ ما هم گره خورده است.
تایملاین ما حول سه چیز میچرخید: گفتوگو با مردم ونزوئلا و تبادل تجربهٔ زیسته، انتخابات اسرائیل، و هفتهٔ بعد، لابد آمریکا. از بازگشت این و آن به وطنشان خبر میدهیم و با هیجان تحلیل میکنیم. شاید زخمیترین شوخیمان همین باشد که با خنده تعریفش میکنیم: «انتخابات نیمی از دنیا بر زندگی ما اثر میگذارد، جز انتخاباتِ کشور خودمان؛ این را به که بگوییم؟»
امروز در همین منطقه کشوری هست که حتی شهروندان عربش در انتخاباتی آزاد رأی میدهند و مطمئناند رأیشان درست شمرده میشود: اسرائیل. و چه تلخ که حکومتی که نزدیک به نیم قرن نابودی همان کشور را بر دیوارها و تریبونها فریاد زده، همان حق ساده را از مردم خودش دریغ کرده است: اینکه رأیشان شمرده شود.
ما رأیِ دیگران را میشماریم، چون رأیِ خودمان را کسی نمیشمارد.
برای همین است که اشک آن دختر اینقدر آشناست. ما هم سالهاست نفس در سینه نگه داشتهایم و منتظریم، و تماشاگرِ فردای دیگران بودهایم تا فردای خودمان از راه برسد.
آن روز در اشکهایمان چه خواهد بود؟
شوقِ رسیدن، سوگِ نرسیدهها را هم با خود میآورد. مادران داغدار در میان جمعیت جای فرزندانشان را خالی میبینند؛ جای کسانی که آرزوی چنین روزی را داشتند و نیستند تا در شادیاش شریک شوند.
خیابانها پر میشود از مردمی که یکدیگر را در آغوش میگیرند، میخندند و میگریند؛ و در همان آغوشها نامهایی زمزمه میشود که صاحبانشان باید آنجا میبودند.
آن روز اگر بیاید، با غم هم میآید؛ اما غمی که دیگر در سکوت نمیماند. و این بار، رأی و سرنوشت از آنِ خودمان است.
جشن آزادی صندلیهای خالی زیادی دارد.
زهرا عبدی
https://t.me/Abdinovelist
لینک کوتاه: https://bit.ly/3W8MWhD
