31 C
تهران
چهارشنبه 28 مرداد 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی

آن‌گاه که تماشاگر بخشی از صحنه می‌شود

تماشا

تأملی بر مسئولیت شهروندی

ما معمولاً فکر می‌کنیم تاریخ چیزی است که دیگران ساخته‌اند، تا روزی که بفهمیم خودمان یکی از همان «دیگران» بوده‌ایم. در ابتدا تاریخ برای ما روایت است؛ مجموعه‌ای از نام‌ها، تصمیم‌ها و اتفاقاتی که در گذشته رخ داده‌اند. اما لحظه‌ای در زندگی هر انسان می‌رسد که این فاصلهٔ امن از بین می‌رود؛ جایی که دیگر نمی‌توان خود را صرفاً ناظر و تماشاگر دانست، چون انتخاب‌ها، سکوت‌ها، حرف‌ها و حتی بی‌عملی ما نیز به بخشی از جریان واقعی زمانه تبدیل می‌شوند.

در چنین لحظه‌ای، پرسشی بنیادین شکل می‌گیرد که در ابتدا ساده به نظر می‌رسد اما به‌سادگی قابل پاسخ نیست: سهم من در این وضعیت چیست؟ نه به عنوان کسی که قرار است همه‌چیز را تغییر دهد، بلکه به عنوان فردی که ناگزیر درون یک ساختار زندگی می‌کند، واکنش نشان می‌دهد، می‌نویسد، کار می‌کند و در نهایت با انتخاب‌هایش زندگی می‌کند. در چنین وضعیتی، پرسش این نیست که «چه کسی مقصر است»، بلکه این است که چگونه هر فرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، درون شبکه‌ای از انتخاب‌ها و پیامدها قرار می‌گیرد.

شاید در همین نقطه لازم باشد پرسش را از زاویه‌ای دیگر مطرح کنیم. ما معمولاً خود را با نقش‌هایمان تعریف می‌کنیم؛ هنرمند، معلم، پزشک، روان‌شناس، نویسنده، کارمند، کارگر، پژوهشگر یا آموزگار معنویت. اما آیا ممکن است پیش از همهٔ این هویت‌ها، چیز دیگری باشیم؟ پیش از آنکه هر یک از این نقش‌ها را بر عهده بگیریم، شهروندیم؛ عضوی از یک جامعه که سرنوشتش، خواسته یا ناخواسته، با سرنوشت دیگران گره خورده است.

از همین رو شاید پرسش اصلی این نباشد که یک هنرمند چه وظیفه‌ای دارد یا یک معلم، روان‌شناس یا استاد مراقبه چه مسئولیتی بر دوش می‌کشد. پرسش بنیادی‌تر این است: آیا هیچ هویت حرفه‌ای، فکری یا معنوی می‌تواند ما را از مسئولیت شهروندی معاف کند؟

این پرسش را می‌توان از هر صاحب حرفه و اندیشه‌ای پرسید:

  • از هنرمند؛ اگر هنر آینهٔ انسان و زمانهٔ اوست، آیا می‌تواند نسبت به واقعیتی که در آن شکل گرفته بی‌تفاوت بماند؟
  • از معلم؛ اگر آموزش قرار است انسان‌هایی آگاه‌تر و مسئول‌تر پرورش دهد، آیا می‌تواند نسبت به جامعه‌ای که شاگردانش در آن زندگی خواهند کرد بی‌اعتنا باشد؟ آموزش در نهایت قرار است انسان را برای زیستن در چه جهانی آماده کند؟
  • از روان‌شناس؛ اگر هدف، شناخت عمیق‌تر انسان است، آیا این شناخت تنها به مرزهای فردی محدود می‌شود یا نسبت ما را با زندگی جمعی نیز روشن‌تر می‌کند؟
  • و از آموزگاران خودشناسی و مراقبه؛ اگر آگاهی انسان را نسبت به خویشتن بیدار می‌کند، آیا نباید او را نسبت به رنج، امید و سرنوشت جمعی پیرامونش نیز حساس‌تر سازد؟

شاید بتوان میان آرامش و انفعال تفاوت قائل شد؛ همان‌گونه که میان هیجان‌زدگی و کنش مسئولانه تفاوت وجود دارد. اما کناره‌گیری از خشم و نفرت، لزوماً نباید به معنای کناره‌گیری از مسئولیت باشد. چه بسا عمیق‌ترین شکل آگاهی، نه در فاصله گرفتن از جهان، بلکه در توانایی مواجههٔ آگاهانه با آن آشکار می‌شود؛ دقیقاً همان‌جا که ما با لایه‌ها و سایه‌های ناشناختهٔ دیگری از خودمان ملاقات می‌کنیم. گاهی آن‌قدر غریب و ناشناس که ممکن است تمام هویت و «منِ» قبلی‌مان را در هم بشکند. اما آیا ما آن‌قدر شجاع هستیم که بپذیریم شاید در بعضی مسائل تا به حال اشتباه فکر می‌کردیم؟ آیا هویت‌هایی که برای رشد ما شکل گرفته‌اند، ممکن است در نقطه‌ای، خود به مانع تبدیل شوند و همچون حجابی بر چشم جان سالک باشند؟ آیا ممکن است هنرمند بودن، معلم بودن، دین‌دار بودن، روشنفکر بودن یا حتی آدم معنوی بودن به نقابی تبدیل شود که پشت آن از مواجهه با پرسش‌های دشوار زمانه فرار کنیم؟ در چنین خوانشی مسئله دیگر صرفاً داشتن هویت نیست، بلکه نسبت ما با آن هویت است؛ اینکه آیا آن را ابزار رشد نگه می‌داریم یا به پناهگاهی برای نادیده گرفتن مسئولیت تبدیلش می‌کنیم؟

آیا جهان هستی واقعاً این‌گونه کار می‌کند؟ اگر به انسان باشد، دوست دارد زیر سایهٔ درخت باورهای آشنا و طبقه‌بندی‌شدهٔ خود لم بدهد و با خیال آسوده توت اطمینان را بچیند و نوش جان کند. دوست دارد جهان همان‌گونه بماند که می‌شناسدش، که برایش آشناست: قابل پیش‌بینی، بی‌دردسر و بی‌چالش. اما طبیعت قوانین خود را دارد؛ مدام درخت وجودت را می‌لرزاند. دشمن توست؟ نه! فقط می‌خواهد برگ‌های خشک و زردِ تصورات و توهماتت فرو بریزد تا تو مجبور شوی در تمام باورهایت بازنگری و بازاندیشی کنی؛ تا شکوفه‌های زیبا و شاداب درخت وجودت رشد کند و خشک و کهنه نمانی، که کهنه را جایی در جهان نو نیست. آنچه امروز روان تو را فرسوده می‌کند و دیگر کارکرد قبل را ندارد، خدمتش را کرده و مأموریتش به پایان رسیده است.

اینک زمان خیرمقدم گفتن به افکار و کردار نو و تازه است. شاید نو شدن پیش از آنکه افزودن چیزی تازه باشد، جرت رها کردن چیزهایی باشد که دیگر به ما و جهان اطراف ما خدمت نمی‌کنند. و دقیقاً همین‌جا و همین نقطه، دشوارترین بخش مسیر است؛ چرا که ما باید بهای آن بازاندیشی را بدهیم. باید مسئولیت‌پذیری را بیاموزیم. هر بار که جهان ما را تکان می‌دهد، در واقع پرسشی را پیش روی ما می‌گذارد: آیا هنوز همان روایت‌های قدیمی کار می‌کنند؟ آیا هنوز می‌توان اتفاقات را به گردن تقدیر، سرنوشت، تاریخ، گذشتگان یا دیگران انداخت؟ آیا زمان آن نرسیده که سهم خود را در آنچه بر ما گذشته و می‌گذرد بپذیریم؟ آیا می‌توانیم به تاول‌های کف پاهایمان بگوییم که تمام مسیری که آمده، اشتباه بوده است؟ و هزاران پرسش وجودی دیگر.

شاید یکی از مهم‌ترین بازنگری‌هایی که هر جامعه ناگزیر است روزی با آن روبه‌رو شود، بازاندیشی دربارهٔ مسئولیت خویش باشد. چه بسا یکی از دلایلی که مسئولیت‌پذیری برای بسیاری از ما دشوار شده، تجربهٔ طولانی رهاشدگی باشد. وقتی انسان بارها احساس کند نهادهایی که قرار بوده از او محافظت کنند، مسئولیتی در قبال او نپذیرفته‌اند، به تدریج این پرسش در ذهنش شکل می‌گیرد: وقتی کسی مسئول من نبوده، چرا من باید مسئول چیزی یا کسی باشم؟

این پرسش در ظاهر منطقی به نظر می‌رسد، اما شاید خطری پنهان در دل آن وجود داشته باشد؛ زیرا در چنین نگاهی مسئولیت دیگر یک انتخاب آگاهانه نیست، بلکه واکنشی است به رفتار دیگری. یعنی من مسئول خواهم بود اگر دیگری نیز مسئول باشد؛ من به جامعه وفادار خواهم ماند اگر جامعه ابتدا به من وفادار مانده باشد؛ من از خانه مراقبت خواهم کرد اگر دیگران نیز از آن مراقبت کرده باشند. اما اگر همه با همین منطق پیش بروند چه اتفاقی می‌افتد؟ در آن صورت زنجیرهٔ مسئولیت از همه سو گسسته می‌شود و هر کس برای توجیه انفعال خود، به انفعال دیگری اشاره می‌کند.

شاید مسئولیت دقیقاً از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که این چرخه شکسته شود؛ از لحظه‌ای که انسان تصمیم می‌گیرد مسئولیت را نه به عنوان پاداشی که دیگران باید برایش فراهم کنند، بلکه به عنوان بخشی از وظیفهٔ انسانی خود بپذیرد. زیرا گاهی هزینهٔ نپذیرفتن مسئولیت بسیار سنگین‌تر از هزینهٔ پذیرفتن آن است. ممکن است انسان در کوتاه‌مدت از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند، اما در بلندمدت بهای آن را با از دست رفتن چیزهایی بپردازد که دوست‌شان دارد: اعتماد، آزادی، دوستان، خانواده، جامعه و در نهایت آینده‌ای که خود نیز بخشی از آن است.

از این رو شاید دیگر به‌سادگی نتوان گزارهٔ «من آدم سیاسی نیستم» را پذیرفت؛ زیرا غیرسیاسی بودن خود نیز یک موضع سیاسی است و نوعی نسبت برقرار کردن است با واقعیت. همان‌گونه که سکوت کردن، سخن گفتن، مشارکت، کناره‌گیری، بی‌تفاوتی، پذیرفتن مسئولیت یا شانه خالی کردن از آن، هر یک شکلی از کنش‌اند. ما معمولاً کنش را تنها در عمل آشکار جست‌وجو می‌کنیم، حال‌آنکه گاه آنچه انجام نمی‌دهیم نیز به اندازهٔ آنچه انجام می‌دهیم در سرنوشت یک جامعه اثر می‌گذارد. سکوت کنش است، بی‌طرفی کنش است، بی‌اعتنایی کنش است؛ همان‌طور که شهامت، مسئولیت‌پذیری و اقدام آگاهانه نیز کنش‌اند. هرکدام از این انتخاب‌ها ردّی از خود بر زمانه بر جای می‌گذارند؛ ردّی که گاه در لحظه دیده نمی‌شود اما به تدریج در سرنوشت جمعی آشکار می‌شود.

پس همهٔ ما مسئولیم. همهٔ ما هم‌اینک در میان صفحات تاریخ ایستاده‌ایم. اینکه سکوت یک فرد در لحظه‌ای تاریخی به تداوم و بقای وضعیت یاری رسانده یا مانعی در برابر آن بوده است، اینکه مسئولیت‌پذیری و هزینه دادن او به کاهش رنج انجامیده یا نه، پرسش‌هایی نیستند که بتوان همیشه در همان زمان به آن‌ها پاسخ داد. شاید داوری نهایی را باید به چیزی فراتر از قضاوت‌های روزمره سپرد؛ به وجدان جمعی، به حافظهٔ تاریخی ملت‌ها و به گذر زمان. زیرا تاریخ فقط اعمال ما را ثبت نمی‌کند؛ سکوت‌ها، تردیدها، تعویق‌ها و انتخاب‌نکردن‌های ما را نیز به خاطر می‌سپارد.

اما می‌دانی فاجعه چه زمانی رخ می‌دهد؟! زمانی که ما جای این دو را با یکدیگر عوض می‌کنیم یا اشتباه می‌گیریم: در هنگامهٔ عمل، سکوت می‌کنیم و در هنگامهٔ سکوت، دست به عمل می‌زنیم. و درک این تفاوت نه در انباشت اطلاعات و دانش، بلکه نهفته در خرد است؛ در خالی کردن خود از تمام دانسته‌ها!

بعضی شیفتهٔ مفاهیمی نظیر آزادی، عدالت، برابری و صلح هستند، اما تا زمانی که برای‌شان هزینه نداشته باشد. پای هزینه که به میان می‌آید، ترجیح می‌دهند کتاب بخوانند و دیگران را نادان و نفهم ببینند، ولو اگر این دیگران اکثریت جامعه باشند. ناراحت است از اینکه چرا و اصلاً چطور یک‌باره اکثریت یک حرف واحد می‌زنند؛ حرفی که تمام باورها و تفکرات وجودی او را نه تنها زیر سؤال می‌برد، بلکه ویران می‌کند. او نمی‌داند همه‌چیز به تدریج اتفاق می‌افتد. ساختن و خراب شدن به تدریج رخ می‌دهد و ما چون «به‌تدریج» را نادیده گرفتیم یا درک نمی‌کنیم، فکر می‌کنیم ناگهان اتفاق افتاد؛ پس حتماً کنشی هیجان‌زده و غیرعقلانی است!

دقیقاً همین‌جاست که تأکید بر «فرزند زمانهٔ خود بودن» پررنگ می‌شود. اینکه واقعیت به ناگاه بر صورت باورهای تو سیلی می‌زند، تنها یک دلیل دارد: تو هنوز در میان کتاب‌ها و روایت دیگران بودی، نه ایستاده و بیدار در دوران و زمانهٔ خود…

بی‌شک اینجا سخن از یک جامعهٔ آزاد و دموکرات نیست. سخن دربارهٔ زیستن در جغرافیایی است که تحت تسلط و حکومت بیگانگان است؛ کسانی که نه تنها وطن تو را، که هویت و کرامت انسانی‌ات را بی‌صدا و آرام در طی سال‌ها از تو ربودند. و چه زیان و خسرانی بالاتر از این؟ گنجت را ربودند و تو در خوابی عمیق، رؤیای کلوخ می‌بینی. ربودنِ نور درونت، کرامت انسانی‌ات، ریشه، تمدن و اصالتت، اسطوره‌هایت، زبانت، فرهنگت و از همه مهم‌تر شور و شادی و شعف وجودت؛ همه را در پستو نهان کردند، پارچه‌ای سیاه بر آن کشیدند، متوسل به هزاران ورد و جادو شدند، درش را هزاران قفل زدند و کلیدش را در ناکجاآباد مخفی کردند. اما آن‌قدرها هم سنگدل و بی‌رحم نبودند… در ازای خودِ حقیقی‌ات و در ازای هویتت، به تو تحفه‌ای ارزانی کردند؛ تحفه‌ای گران‌بها به نام دین! با بزک‌دوزکِ مصلحت، خواست خدا و تقدیر. تو گویی دریا را از ماهی بگیرند و او را در قفسی مزین‌شده به قطرات آب اسیر کنند.

رفته‌رفته اسیر خو می‌گیرد به زندان؛ به گمان اینکه همین است دیگر؛ باید خو کرد، صبوری کرد، تقدیر برای ما چنین خواسته، خواست خداوند است و چه می‌شود کرد جز تسلیم شدن در برابر حق، در برابر سرنوشت! و آنجا که «تاب‌آوری» تبدیل به «سازگاری» شود، دیگر نامش فضیلت نیست، بلکه خودِ رذیلت است؛ چنان‌که نگاه کانت، هانا آرنت و پوپر نیز بر همین نظریه استوار بود. نگاه تقدیرگرایانه در نهایت به توتالیتاریسم (تمامیت‌خواهی) می‌رسد.

حال پرسشی دیگر در اینجا مطرح می‌شود: آیا اگر کسی تنها گوهر و دارایی‌ات را از تو بدزدد، او مقصر است یا تو؟ بی‌شک خواهی گفت: «معلوم است، او! من که در خانهٔ امن خود خواب بودم، دزد آمد و هر آنچه داشتم با خود برد.» باشد، او آمد؛ تو چرا خواب بودی؟ چرا نگهبان بیدار و مسئول گوهرت نبودی؟ چرا تمام درها و پنجره‌ها را باز گذاشته بودی؟ تو چرا این اجازه را به او دادی؟ این دزد در همان سیاهی شب به خانه‌های دیگرِ همسایگانت نیز سر زد، پس چرا از آنجا نتوانست چیزی بدزدد؟ ساده است؛ چون ما خود این اجازه را دادیم. چون قدر و قیمت گوهر و گنج خود را نمی‌دانستیم. چون مدام در حال گله و شکایت بودیم که چرا گوهر دیگری از مال من زیباتر و درخشان‌تر است؟ چون آن‌قدر خواب‌زده بودیم که نمی‌دانستیم می‌شود گوهرها را با هم مقایسه کرد یا از آن‌ها ایراد گرفت، اما نباید ارزش ذاتی و حقیقی‌شان را زیر سؤال برد.

این همان چیزی بود که مافیای اشغالگر می‌خواست: سوار شدن بر جهل مردم. و دگربار چیزی ارزشمند از تو ربود و آن مسئولیت‌پذیری تو بود؛ همان نگاهی که ادیان سازمان‌دهی‌شده بر آن استوارند و از آن سود می‌برند، بیشتر از هر بمب و موشکی… نگاهِ «من قربانی این تقدیر و سرنوشتم». در نتیجه، نپذیرفتن مسئولیت رفتار و کردار و گفتار خود، شانه خالی کردن از زیر بار آن و دیگری را مقصر دانستن؛ در گوشهٔ امن خود نشستن، خود را قربانی شرایط دیدن و منفعل بودن. و در نهایت، همان زمان که پز روشنفکری گرفته‌ایم و خود را مبرا از سیاسی بودن می‌دانیم، دشمن از سکوت و انفعال ما به نفع خود سود می‌برد.

ما به خیال خود خیلی باهوش و زیرکیم؛ چرا که اگر موضع خود را بدون لکنت مشخص کنیم، نمی‌دانیم فردا آبستن چه حوادث و اتفاقاتی است. با خود می‌گویی: «نکند فردا اتفاقی بیفتد و نشود آنچه من گفتم و آنچه من می‌خواستم.» پس زیرکانه میانه را انتخاب می‌کنی تا ببینی بعد از آرام شدن دریا، کدام کشتی به ساحل می‌رسد تا کنار او پهلو بگیری!

ما باید مسئولیت‌پذیری را بیاموزیم. باید در بزنگاه‌های پرپیچ تاریخی که ارزان‌ترین چیز جان انسان است، نظر خود را بدون لکنت بیان کنیم، سمت خود را مشخص کنیم و مسئولیت نتیجه را نیز به جان بخریم. در این میانه ایستادن، کار یک شهروند مسئول نیست؛ کار فرومایگان و بزدلان است و درست در همین‌جاست که تو بی‌آنکه بدانی، چرخ‌دندهٔ بقای دیکتاتور شده‌ای. شبانه‌روز دادِ سخن می‌دهی از ظلم و بی‌کفایتی و نادانی‌شان، اما در عمل؟ تو نیز بخشی از این سرکوبی. ناخواسته و ناخودآگاه در خدمت دشمن هستی. دیگر برایش مهم نیست به او ناسزا بگویی و مرگ و ننگ بر او بخواهی؛ چیزی که او از تو نمی‌خواهد عمل، صراحت و جسارت است. او عاشق مخالفان منفعل است؛ چراکه تنها در این صورت است که می‌بیند سال‌ها تلاشش برای به کرسی نشاندن تفکر و ایدئولوژی‌اش نتیجه داده است، حتی اگر بهایش ویرانی یک کشور و جان‌های عزیزی باشد که زیرساخت‌های اصلی هر ملتی هستند.

در سطح اجتماعی نیز گاهی همین اتفاق رخ می‌دهد. آنچه ربوده می‌شود فقط ثروت یا قدرت نیست؛ هویت است، حافظه است، کرامت انسانی است، فرهنگ است و در نهایت مسئولیت‌پذیری. و در این میان، خطرناک‌ترین سرقت آن است که انسان فراموش کند چیزی از او ربوده شده است.

تصور کنید جامعه‌ای را که در آن افراد تصمیم می‌گیرند برای مدتی یک برند خاص را خریداری نکنند؛ مثلاً خرید پنیر از یک برند مشخص و معلوم‌الحال. اگر این تصمیم در مقیاس فردی باشد، شاید تأثیر چندانی نداشته باشد؛ اما اگر همین تصمیم به شکل گسترده و جمعی اتفاق بیفتد، تبدیل به یک نیروی واقعی می‌شود؛ نیرویی که می‌تواند مسیر گردش پول، قدرت و تصمیم‌گیری را تغییر دهد و مهم‌تر از همه، دشمن را متوجه این امر مهم کند که قدرت حقیقی دست مردم است. اما ما همین کار ساده را هم نمی‌کنیم! چرا؟! با خود می‌گوییم: «اگر من نخرم چه تغییری ایجاد می‌شود؟» یا «وقتی دیگران این کار را نمی‌کنند، چرا من باید انجامش دهم؟» و شاید فردا را بهانه می‌کنیم؛ فردایی که معمولاً هرگز از راه نمی‌رسد.

آیا خریدن یک کالای معمولی که جزو ضروریات روزمرهٔ زندگی نیست، برای ما هزینه و دردسر دارد؟ آیا خطر جانی دارد؟ قطعاً نه. پس چرا انجامش نمی‌دهیم؟ همین نوع نگرش و اندیشیدن را، همین بی‌خیالی، یأس و ناامیدی را چه کسانی در ما نهادینه کردند؟! همان‌ها که از کوچک‌ترین حرکت و کنش من و تو می‌ترسند. فهم و درک همین موضوع ساده باعث می‌شود ما بخش بزرگی از مسیر را طی کنیم.

شاید مسئله فقط خریدن یا نخریدن یک کالا نباشد؛ مسئله نوعی جهان‌بینی است؛ جهان‌بینی‌ای که به ما می‌آموزد سهم خود را ناچیز ببینیم و اثرگذاری فردی را دست‌کم بگیریم. جهان‌بینی‌ای که مدام در گوش تو زمزمه می‌کند: «کاری از دست تو برنمی‌آید».

در چنین فضایی، حتی آگاهی نیز گاه به ضد خود تبدیل می‌شود. افرادی را می‌بینیم که ساعت‌ها دربارهٔ آزادی، عدالت، مسئولیت اجتماعی و تغییر سخن می‌گویند، اما هر حرکت جمعی را از پیش محکوم به شکست می‌دانند. در چنین شرایطی پرسش اصلی این نیست که چه کسی بیشتر کتاب خوانده یا چه کسی تحلیل پیچیده‌تری ارائه می‌دهد؛ پرسش این است که این دانش و آگاهی در نهایت به چه چیزی منجر می‌شود؟ آیا به مشارکت و مسئولیت‌پذیری می‌انجامد یا صرفاً به تماشای منفعلانهٔ جهان از پشت پنجرهٔ نقد و تحلیل؟

در این نقطه است که مفهوم شهروندی دوباره معنا پیدا می‌کند. ما پیش از آنکه هنرمند، معلم، پزشک، کارگر، کارمند یا جویندهٔ معنا و معنویت باشیم، شهروندیم. و شهروندی صرفاً مجموعه‌ای از حقوق نیست، بلکه شبکه‌ای از مسئولیت‌ها نیز هست؛ چرا که هر سخن یا هر سکوت، در نهایت در ساختن «جهان مشترک ما» اثر می‌گذارد.

این گمان که بی‌تفاوتی و بی‌طرفی ما را از هر گزندی در امان نگاه می‌دارد، خیالی موهوم و باطل است؛ چرا که تاریخ بیش از آنکه از کنش‌های هیجانی ضربه خورده باشد، از سکوت و انفعال عده‌ای روشنفکرِ تاریک‌اندیش آسیب دیده است. شاید به همین دلیل بود که ویکتور فرانکل می‌گفت آزادی بدون مسئولیت ناقص است و پیشنهاد می‌کرد در کنار «مجسمهٔ آزادی»، «مجسمهٔ مسئولیت» نیز ساخته شود؛ زیرا آزادی بدون پذیرشِ پیامد، هنوز آزادی حقیقی و راستین نیست.

و شاید همین تصویر بتواند به ما کمک کند بفهمیم که تاریخ، صرفاً محصول تصمیم‌های بزرگ نیست. تاریخ از دل انتخاب‌های کوچک، بازنگری‌ها، تردیدها و کنش‌های روزمره ساخته می‌شود. گویی تاریخ تنها محصول آنانی که به صحنه آمدند نیست؛ آنان که سکوت کردند، تماشا کردند، مردد ماندند یا تصمیم گرفتند منتظر بمانند نیز در ساختن آن سهم دارند. هیچ‌کس بیرون از تاریخ نمی‌ایستد. هیچ‌کس «نمی‌تواند» بیرون از تاریخ بایستد.

هاول، نمایش‌نامه‌نویس اهل چک که بعدها رئیس‌جمهور شد، می‌گوید: «نظام‌های اقتدارگرا فقط با زور زنده نمی‌مانند؛ با مشارکت روزمرهٔ مردم در دروغ نیز زنده می‌مانند.» او از «زیستن در حقیقت» حرف می‌زد؛ یعنی انسان موضع واقعی خود را پنهان نکند.

شاید پرسش نهایی همین باشد: وقتی به این زمانه و دوران نگاه می‌شود، ما در کدام جای تاریخ ایستاده‌ایم؛ در صحنه، یا در جایگاه تماشاگر؟ و اگر تماشاگر بوده‌ایم، آیا هنوز می‌توانیم انکار کنیم که خودِ تماشا، بخشی از صحنه بوده است؟ یاری رساندن به دوامِ حکومت ظالم برای روز و ماه و سالی دیگر، در جهتِ از بین بردن این سرزمین و جان‌های آزاده، آگاه و بیدارش!

خرد، چشمِ جان است چون بنگری

تو بی‌چشم، شادان جهان نسپری

(فردوسی)

نویسنده: نجما

منبع

لینک کوتاه: https://bit.ly/4g8zjoY

چقدر این پست مفید بود؟ روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

میانگین امتیاز: 4.6 / 5. تعداد آرا: 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

همانطور که این پست را مفید دیدید ...

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید!

متاسفیم که این پست برای شما مفید نبود!

اجازه دهید این پست را بهتر کنیم!

به ما بگویید چگونه می توانیم این پست را بهبود دهیم؟

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید