17 C
تهران
شنبه 22 فروردین 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی

مداخله‌ی نظامی علیه شرّ مطلق

تاملی بر پایه‌ی اخلاق غایت‌گرا درباره‌ی جنگ علیه جمهوری اسلامی و اخلاقِ حمایت از آن

ایران اسرائیل آمریکا
5
(1)

یک فرصت کم‌نظیر؛ هم‌راستاییِ آرمان آزادی ایرانیان با منافع آمریکا و اسرائیل

نیما دهقانی پژوهشگری میان‌رشته‌ای و دارای دکتری

نیما دهقانی
نیما دهقانی

پزشکی است. او همچنین دارای دکتری فیزیک سیستم‌های پیچیده از دانشگاه سوربن است و دوره‌ی پسادکتری خود را در مهندسی زیست‌الگو در دانشگاه هاروارد گذرانده است. دهقانی که در حال حاضر به عنوان پژوهشگر ارشد در حوزه علوم اعصاب و هوش مصنوعی در موسسه‌ی فناوری ماساچوست (MIT) فعالیت می‌کند، افزون بر فعالیت‌های علمی، پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی ایران نیز دغدغه‌مند است و دیدگاه‌ها و تاملات خود را به نگارش در می‌آورد. نیما دهقانی در این مقاله تلاش می‌کند دیدگاه خویش در پدافند از حمله‌ی نظامی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل علیه رژیم جمهوری اسلامی را تشریح کند.

مقدمه

در هفته‌ها و ماه‌های اخیر، جهان شاهد تشدید تنش‌های ژئوپلیتیکی در خاورمیانه بوده است. حمله‌ی نظامی ایالات متحده و اسرائیل به سران و مراکز نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی، که در پاسخ به تهدیدهای مداوم این رژیم آغاز شده، بحث‌های داغی را در میان ایرانیان داخل و خارج از کشور برانگیخته است. در حالی که بسیاری از ایرانیان، که در اعتراضات دی‌ماه ۲۵۸۴ (۱۴۰۴) شاهد کشتار گسترده‌ی هم‌وطنان‌شان بوده‌اند، این مداخله را آخرین راه‌حل برای پایان دادن به سرکوب سیستماتیک می‌دانند، گروهی دیگر با اتخاذ موضع ضدجنگ، تمرکز اصلی خود را بر تلفات غیرنظامی گذاشته و از همین رهگذر، کل مداخله را غیراخلاقی می‌خوانند.

من در این مقاله استدلال می‌کنم که چنین موضعی، دست‌کم در صورت مطلق و بی‌توجه به بدیل‌های واقعی، نه فقط از نظر سیاسی نارسا، بلکه از منظر اخلاقی نیز محل اشکال است. تکیه‌گاه این استدلال، اخلاق غایت‌گرا (Consequentialism) است؛ به‌ویژه در صورت‌بندی فایده‌گرایانه‌ی آن نزد «جرمی بنتام» در «مقدمه‌ای بر اصول اخلاق و قانون‌گذاری» (An Introduction to the Principles of Morals and Legislation, 1789) و «هنری سیجویک» در «روش‌های اخلاق» (The Methods of Ethics, 1874). در این چارچوب، پرسش اصلی این نیست که «آیا جنگ ذاتا خوب است یا بد»، بلکه این است که در میان گزینه‌های واقعا موجود، کدام انتخاب در مجموع رنج را کمتر و امکان رهایی، امنیت، و خیر عمومی را بیشتر می‌کند. فایده‌گرایی، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین شاخه‌های اخلاق غایت‌گرا، کنش‌ها و سیاست‌ها را بر پایه‌ی پیامدهای آن برای رفاه عمومی می‌سنجد؛ در حالی که نظریه‌های وظیفه‌گرا (Deontology)، از جمله سنت کانتی، بیشتر بر قیود، تکالیف، و حدودی تاکید می‌کنند که حتی در تعقیب نتایج مطلوب نیز نباید به‌آسانی نقض شوند. بنابراین محل نزاع، نه میان «اخلاق» و «بی‌اخلاقی»، بلکه میان دو شیوه‌ی متفاوتِ داوری اخلاقی است. جنگ همیشه شرّ مطلق نیست؛ گاه تنها راهِ متوقف‌کردن شرّی بزرگ‌تر است. مقاومت در برابر متجاوز ــ همان‌گونه که در جنگ جهانی دوم در برابر آلمان نازی رخ داد ــ نه فقط مجاز، بلکه یک ضرورت اخلاقی بود.

برای فهم روشن‌تر این تمایز، کافی است به تجربه‌ی رویارویی با هیتلر و آلمان نازی نظر کنیم. جنگ علیه نازیسم، در مقام جنگی برای متوقف‌کردن ماشین تجاوز، سرکوب، و جنایت، نه‌فقط از نظر سیاسی، بلکه از منظر اخلاقی نیز موجه بود. با این حال، در سال‌های پیش از جنگ، در بریتانیا سیاست مماشات با هیتلر و در ایالات متحده گرایش‌های نیرومند انزواطلبانه و پرهیز از ورود به جنگ وجود داشت. از این منظر، مخالفت با رویارویی با یک شرّ بزرگ، حتی اگر در زبان صلح‌خواهی بیان شود، لزوما موضعی اخلاقی نیست؛ چه‌بسا در عمل به تداوم و گسترش همان شر یاری رساند.

بر همین مبنا، مدعای من در این مقاله آن است که در مواجهه با رژیمی که دهه‌هاست جامعه‌ی ایران را به گروگان گرفته، همه‌ی مسیرهای اصلاح را بسته، اعتراض مسالمت‌آمیز را با گلوله و شکنجه پاسخ داده، و هم‌زمان در سطح منطقه‌ای نیز منبع بی‌ثباتی، خشونت، و تروریسم بوده است، نمی‌توان صرفا با تکرار گزاره‌هایی از جنس «جنگ همیشه بد است» از داوری اخلاقی شانه خالی کرد. مسئله‌ی واقعی، مقایسه‌ی دو سناریوی ملموس است: تداوم جمهوری اسلامی و تداوم همه‌ی کشتارها، سرکوب‌ها، تحقیرها، و ویرانی‌هایش؛ یا مداخله‌ای که، هرچند هزینه دارد، اما می‌تواند به پایان یافتن چرخه‌ای بسیار بزرگ‌تر از رنج بینجامد. در ادامه، این استدلال را با رجوع به مبانی اخلاق غایت‌گرا، تحلیل هزینه و فایده، و نقد بدیل‌های موجود بسط می‌دهم.

بخش اول: اخلاق غایت‌گرا و مسئله‌ی جنگ

اخلاق غایت‌گرا، در معنای عام، آن دسته از نظریه‌های اخلاقی را دربرمی‌گیرد که درستی یا نادرستی کنش را اساسا بر پایه پیامدهای آن می‌سنجند. فایده‌گرایی، مشهورترین و کلاسیک‌ترین صورت این سنت است. در این سنت، جرمی بنتام اصل بنیادین «بیشترین خیر برای بیشترین تعداد» را به مرکز داوری اخلاقی آورد و کوشید نشان دهد که ارزیابی کنش‌ها و سیاست‌ها باید بر مبنای نسبتِ رنج و رفاهِ حاصل از آن‌ها صورت گیرد. هنری سیجویک نیز این سنت را با دقت فلسفی بیشتری بسط داد و بر ضرورتِ سنجشِ بی‌طرفانه، عقلانی، و بلندمدتِ نتایج تاکید کرد. نزد او، اخلاق غایت‌گرا صرفا احساس همدردیِ آنی یا واکنش عاطفی به یک صحنه‌ی منفرد نیست، بلکه مقایسه‌ی همه‌جانبه‌ی سناریوهای ممکن از منظر خیر عمومی است. همین دو اثر کلاسیک از بنتام و سیجویک، که در بالا مورد اشاره قرار گرفتند، هنوز هم از مهم‌ترین متون پایه برای فهم سنت فایده‌گرا به‌شمار می‌روند.

از این منظر، بحث درباره‌ی جنگ نیز نباید به یک حکم انتزاعی و ازپیش‌تعیین‌شده فرو کاسته شود. اخلاق غایت‌گرا نمی‌گوید «جنگ خوب است»؛ بلکه می‌گوید داوری درباره‌ی جنگ تابع مقایسه‌ی پیامدهاست. ممکن است در بسیاری از موارد، جنگ به‌دلیل گسترش رنج، ویرانی، و بی‌ثباتی، غیراخلاقی باشد. اما در مواردی نیز ممکن است پرهیز از جنگ، خود به دوام شرّی عظیم‌تر، طولانی‌تر، و ویرانگرتر بینجامد. در چنین وضعی، مسئله این نیست که آیا جنگ پدیده‌ای دردناک است یا نه – که بی‌تردید چنین است – بلکه مسئله این است که آیا پرهیز از آن رنج کمتری تولید می‌کند یا نه. به بیان دیگر، اگر عدم مداخله به معنای تضمین استمرار قتل‌عام، شکنجه، سرکوب، و نابودی زندگی میلیون‌ها نفر باشد، آن‌گاه «نه گفتن به جنگ» دیگر موضعی خودبه‌خود اخلاقی نیست؛ بلکه خود محتاج دفاع اخلاقی است.

در برابر این رویکرد، سنت‌های وظیفه‌گرا بر آن‌ هستند که برخی افعال یا شیوه‌های رفتاری، مستقل از نتایج، دارای حدود و قیودی اخلاقی‌اند. این سنت، به‌ویژه در قرائت‌های متاثر از کانت، بر این نکته تاکید می‌کند که انسان نباید ابزار قرار گیرد و برخی خطوط اخلاقی را نمی‌توان تنها با ارجاع به پیامدهای مطلوب کنار زد. این نکته مهم و جدی است و نباید آن را به کاریکاتور «جنگ همیشه بد است» تقلیل داد. اما درست در همین‌جا شکاف اصلی پدیدار می‌شود: هنگامی که با رژیمی مواجه هستیم که خود، مردم را سال‌هاست صرفا به ابزار بقای ایدئولوژیک و ماشین سرکوب بدل کرده، و هر امکان اصلاح و مقاومت کم‌هزینه‌تر را درهم شکسته است، آیا اصرار بر پرهیز مطلق از مداخله واقعا اخلاقی‌تر است؟ یا فقط نوعی پاک نگه‌داشتنِ وجدان فردی است به بهای تداوم رنج جمعی؟ این همان پرسشی است که اخلاق غایت‌گرا با صراحت پیش می‌کشد.

در مورد جمهوری اسلامی، اهمیت این پرسش دوچندان است. سخن فقط از یک حکومت فاسد و استبدادی نیست؛ سخن از ساختاری است که به‌طور سیستماتیک از خشونت، اعدام، سرکوب اجتماعی، و صدور بی‌ثباتی تغذیه کرده و نشان داده که نه اصلاح‌پذیر است و نه به محدودیت‌های اخلاقی متعارف پایبند. در چنین زمینه‌ای، مداخله‌ی نظامی فقط زمانی می‌تواند از منظر غایت‌گرایانه موجه دانسته شود که در قیاس با بدیل‌های موجود – از تداوم وضع موجود گرفته تا شورش بی‌سلاح داخلی یا جنگ داخلیِ فرسایشی – مجموعا رنج کمتری تولید کند و امکان پایان دادن به ماشین سرکوب را بیشتر سازد. بنابراین، توجیه غایت‌گرایانه‌ی مداخله از پیش و به‌صورت انتزاعی صادر نمی‌شود؛ بلکه بر پایه‌ی سنجش مقایسه‌ایِ سناریوها بنا می‌گردد.

بخش دوم: تحلیل هزینه – فایده‌ی مداخله‌ی نظامی

از منظر اخلاق غایت‌گرا، حمایت از مداخله‌ی نظامی فقط زمانی موجه است که بتوان نشان داد در میان گزینه‌های واقعا موجود، این گزینه نسبت به بدیل‌ها در مجموع رنج کمتری بر جای می‌گذارد. به همین دلیل، بحث باید از سطح شعار به سطح مقایسه‌ی سناریوها منتقل شود. مخالفان مداخله معمولا تمرکز خود را بر تلفات غیرنظامی می‌گذارند؛ تلفات غیرنظامی بی‌تردید دردناک، تراژیک، و از لحاظ اخلاقی سنگین‌ هستند. اما اخلاق غایت‌گرا اجازه نمی‌دهد که قضاوت تنها بر پایه‌ی تکان عاطفیِ ناشی از یک صحنه‌ی منفرد صورت گیرد. پرسش اصلی این است: این رنج باید با چه چیزی مقایسه شود؟ با چه بدیلی؟ با ادامه‌ی حیات رژیمی که خود بارها کشتارهای به‌مراتب بزرگ‌تر را بر مردم ایران تحمیل کرده، یا با مسیری که به جنگ داخلیِ طولانی، مسلح‌شدن جامعه، و فروپاشی خشونت‌بار کشور بینجامد؟

در این چارچوب، مسئولیت جمهوری اسلامی در تولید این وضعیت، و کشته‌شدن غیرنظامیان، بنیادی است. این رژیم نه‌فقط کشور را به نقطه‌ای رسانده که مداخله‌ی خارجی به‌عنوان یک گزینه‌ی واقعی مطرح و استقبال شود، بلکه عملا همه‌ی مسیرهای کم‌هزینه‌تر را نیز بسته است. جامعه‌ی بی‌سلاح را در برابر رژیم مسلح و ایدئولوژیک قرار داده، هر اعتراض جدی را با سرکوب عریان پاسخ داده، و امکان گذار کم‌هزینه‌تر را از میان برده است. با این حال، از منظر فلسفی باید به این نیز دقت کرد که این نکته به‌تنهایی برای تبرئه‌ی هر نوع حمله‌ای کافی نیست. مسئله صرفا‌ این نیست که «عامل اصلی شرّ کیست»، بلکه این است که آیا ابزار مقابله با این شرّ، در این مقطع و با این شکل، از نظر مجموع پیامدها هنوز موجه است یا نه. پاسخ مستدل من در این مقاله – و در قبال موضوع حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی – مثبت است، زیرا بدیل‌های دیگر یا پیشاپیش شکست خورده‌اند، یا محتمل است رنجی بزرگ‌تر و طولانی‌تر تولید کنند.

هزینه‌ها را باید روشن دید. هر جنگی، حتی دقیق‌ترین آن، می‌تواند با خطر تلفات غیرنظامی، فروپاشی زیرساخت، آوارگی، و شوک اجتماعی همراه باشد. اما در این مورد، حمله‌ی ایالات متحده و اسرائیل بر مراکز نظامی و سیاسی تمرکز دارد، نه بر جمعیت غیرنظامی. استفاده از فناوری‌های پیشرفته مانند هوش مصنوعی، ماهواره‌ها، و سامانه‌های هدایت دقیق، بنا را بر کاهش تلفات جانبی گذاشته است. سخن از هزینه‌های غیرنظامی جنگ، هرچند دردناک، فقط زمانی به‌درستی فهم می‌شود که در نسبت با سناریوی جایگزین سنجیده شود: تداوم یک رژیم سرکوبگر که پیش‌تر در اعتراضات دی‌ماه بیش از ۳۶۰۰۰ کشته برجا گذاشته، و نشان داده که بقای خود را بر هر ملاحظه‌ای ترجیح می‌دهد. در منطق فایده‌گرایانه، مسئله نه حذف کامل تراژدی – که در بسیاری از موقعیت‌های تاریخی ممکن نیست – بلکه کمینه‌سازی رنجِ کل در افقِ مقایسه‌ای است؛ دقیقا همان منطقی که بنتام در صورت‌بندی کلاسیک خود از سنجش اخلاقی بر حسب توازن درد و لذت پیش می‌کشد.

اما فوایدِ بالقوه‌ی سقوط رژیم، فقط به تغییر حکومت محدود نمی‌شود. اگر جمهوری اسلامی فرو بپاشد، رنج ساختاریِ حدود ۹۰ میلیون ایرانی کاهش می‌یابد: از زندان، شکنجه، اعدام، و سرکوب اجتماعی گرفته تا خفقان فکری، تحقیر روزمره، و نابودی فرصت‌های زیست انسانی. افزون بر آن، اثر این تحول به مرزهای ایران نیز محدود نمی‌ماند. تضعیف و فروپاشی شبکه‌ی نیابتی جمهوری اسلامی، از حزب‌الله تا حوثی‌ها و دیگر بازوهای منطقه‌ای آن، می‌تواند زندگی میلیون‌ها نفر را در سوریه، عراق، لبنان، اسرائیل، و حتی فلسطین دگرگون کند. از منظر غایت‌گرایانه، این دقیقا آن سطحی است که باید در آن داوری کرد: نه با تمرکز انحصاری بر لحظه‌ی انفجار یا تصویر قربانی، بلکه با سنجش دامنه‌ی وسیع‌ترِ رنجی که یا متوقف می‌شود یا استمرار می‌یابد.

البته نباید ساده‌لوحانه پنداشت که ایالات متحده و اسرائیل فقط از سرِ خیرخواهی محض وارد این میدان شده‌اند. هر دو کشور منافع استراتژیک روشنی در فروپاشی جمهوری اسلامی دارند. برای اسرائیل، صلح و امنیت پایدار در منطقه بدون حذف جمهوری اسلامی و شبکه‌ی نیروهای نیابتی‌اش ناممکن است. برای آمریکا نیز مسئله به همین اندازه حیاتی است: جمهوری اسلامی طی سال‌های اخیر به‌طور فزاینده‌ای با روسیه و چین هم‌پیمان شده است؛ همکاری نزدیک نظامی و اطلاعاتی با روسیه در جنگ اوکراین، و تنیدگی روزافزون اقتصادی و نظامی با چین، ایرانِ تحت سلطه‌ی جمهوری اسلامی را عملا به حلقه‌ای کلیدی در بلوک ضدغربی بدل کرده است. آمریکا منفعتی آشکار دارد در اینکه ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، به‌جای عضویت در این بلوک، به متحد استراتژیک آمریکا در منطقه بدل شود. اما این واقعیت نه‌تنها از امکان دفاع اخلاقی از مداخله نمی‌کاهد، بلکه یک فرصت تاریخی کم‌نظیر پدید می‌آورد: لحظه‌ای که منافع قدرت‌های بزرگ، هرچند از سرچشمه‌هایی متفاوت، با آرمان آزادی مردم ایران هم‌راستا شده است. 

با این همه، هم‌راستایی منافع نیز به‌خودیِ خود برای مشروعیت اخلاقیِ هر شکل از مداخله کافی نیست؛ زیرا در اخلاق غایت‌گرا، ابزار نیز باید از حیث پیامدهای انسانی‌اش سنجیده شود. به همین دلیل، هم‌پیمانی ایران با نیروهای مداخله‌گر باید هم‌پیمانی اصولی (Principled Alliance) باشد، نه تسلیم بی‌قید و شرط. این اصول دست‌کم شامل سه محور است: نخست، تاکید حداکثری بر حفظ جان غیرنظامیان و مصونیت بیمارستان‌ها و مراکز درمانی از هدف‌گیری؛ دوم، حفظ زیرساخت‌های کلیدی، از جمله شبکه‌های آب، برق، و انرژی، به‌گونه‌ای که پس از فروپاشی جمهوری اسلامی، دولت گذار بتواند بی‌درنگ به مردم رسیدگی کند و فروپاشی انسانی را مهار سازد؛ و سوم، تمرکز عملیات بر ساختارهای شبه‌نظامی، شبه‌امنیتی، فرماندهی رژیم و نیروهای سرکوب، نه بر بافت زندگی روزمره‌ی مردم. این شروط نه‌تنها از منظر اخلاق غایت‌گرا ضروری‌ هستند – زیرا ویرانی زیرساخت خود منبع رنج تازه‌ای می‌شود – بلکه با معیارهای سنت جنگ عادلانه نیز هم‌خوانی دارند: تناسب، تفکیک میان نظامی و غیرنظامی، و به حداقل رساندن آسیب جانبی. از این رو، دفاع از مداخله بدون تصریح این شرایط ناقص است؛ و ما، به‌عنوان ایرانیانی که خواهان رهایی هستیم، حق و وظیفه داریم این اصول را از متحدان آینده‌ی خود مطالبه کنیم.

به همین دلیل، وقتی گفته می‌شود مداخله‌ی خارجی «بهترین گزینه‌ی باقی‌مانده» است، این گزاره نباید به‌صورت یک ادعای شعاری فهمیده شود. مراد آن است که بدیل‌های دیگر یا آزموده شده و شکست خورده‌اند، یا از حیث پیامدی این احتمال را دارند که وضعی به‌مراتب وخیم‌تر پدید آورند. انتظار برای فروپاشی تدریجی رژیم، در عمل به معنای واگذاری نسل‌های بیشتر به زندان، اعدام، تباهی اقتصادی، و خشونت است. خیزش داخلیِ بی‌پشتوانه‌ی نظامی، در برابر چنین ساختاری، به احتمال زیاد به کشتارهای وسیع‌تر منجر می‌شود. جنگ داخلی نیز کشور را به میدان تجزیه، انتقام، و شبه‌نظامی‌سازی بدل می‌کند. در قیاس با این سناریوها، مداخله‌ای که ماشین سرکوب را مستقیما هدف بگیرد، هرچند برخی رخدادهای تراژیک رقم بزند، می‌تواند کم‌هزینه‌ترین مسیرِ پایان دادن به شرّی بزرگ‌تر باشد.

بخش سوم: نقد بدیل‌ها و مسئله‌ی اخلاقیِ مخالفت با مداخله

هر استدلال اخلاقیِ جدی در دفاع از مداخله، ناگزیر باید به بدیل‌ها نیز بپردازد. مخالفان مداخله چه راهی پیش می‌گذارند که هم عملی باشد، هم کم‌هزینه‌تر، و هم بتواند به پایان جمهوری اسلامی بینجامد؟ تجربه‌ی سال‌های گذشته در ایران نشان می‌دهد که تقریبا همه‌ی گزینه‌های مسالمت‌آمیز و کم‌خشونت بارها آزموده شده‌اند: نافرمانی مدنی، راهپیمایی، اعتراض سراسری، اعتصاب، و خیزش‌هایی چون خیزش مهسا و آخرین نمونه خیزش دی‌ماه ۲۵۸۴ (۱۴۰۴). پاسخ رژیم در همه‌ی این موارد روشن بوده است: گلوله، شکنجه، تجاوز، زندان، اعدام، و ارعاب و قتل عام ایرانیان. قتل‌عام دی‌ماه ۲۵۸۴ را بسیاری از ناظران، از لحاظ میزان تعداد کشته‌شدگان و سرعت قتل عام و شرایط منحصربفرد آن (از جمله اینکه این قتل عام واکنشی از رژیم مستقر بود نه یک رژیم متجاوز خارجی)، در تاریخ جهان نیز، کم‌نظیر دانسته‌اند، اگر بی‌نظیر نباشد. مسئله تنها این نیست که رژیم «سخت‌گیر» یا «سرکوبگر» است؛ مسئله این است که ساختار آن بر خشونت و کشتار سازمان‌یافته بنا شده و بقای خود را دقیقا در تداوم همین خشونت می‌بیند. در چنین وضعی، پافشاری بر نسخه‌هایی که عملا بارها شکست خورده‌اند، دیگر نشانه‌ی اخلاقی‌بودن نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ی امتناع از مواجهه با واقعیت و عملا کمک به تداوم کشتار و سرکوب باشد.

مردم ایران خود این واقعیت را با جان‌شان فهمیده‌اند. آنان در دی‌ماه ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)، با علم به خطر، به خیابان آمدند و جان دادند، زیرا به نقطه‌ای رسیده بودند که تداوم سکوت را ناممکن می‌دیدند. این مردم با وحدت و جان‌فشانی خود توانستند توجه بین‌المللی را به این واقعیت جلب کنند که جامعه‌ی ایران جمهوری اسلامی را نمی‌خواهد. در چنین لحظه‌ای، موضع ضدجنگ تنها زمانی می‌تواند از نظر اخلاقی جدی گرفته شود که حاملِ یک بدیل عملی و کم‌هزینه‌تر باشد. صرف گفتنِ «نه به جنگ» بدون آنکه توضیح داده شود چگونه می‌توان ماشین سرکوب را متوقف کرد، بیشتر به یک امتناع لفظی شبیه است تا یک موضع اخلاقی مسئولانه.

اما حاصل آن خیزش دلیرانه چه بود؟ بیش از ۳۶۰۰۰ نفر کشته شدند، بی‌آنکه مویی از سر سران رژیم کم شود. تنها تعدادی از نیروهای دون‌پایه‌ی سرکوب در خیابان‌ها آسیب دیدند، در حالی که دستگاه سرکوب با تیربار، تک‌تیرانداز، و مسلسل به جان مردمِ بی‌سلاح افتاده بود. و این ماشینِ کشتار نشان داده برای بقا هیچ حدّ اخلاقیِ قابل اتکایی نمی‌شناسد و در صورت لزوم از گسترش بی‌مهار خشونت ابایی ندارد؛ از تیربار و تک‌تیرانداز گرفته تا به‌کارگیری ابزارهای سنگین سرکوب و ویران‌کردن زیست‌جهانِ خودِ مردم. در برابر چنین ساختاری، هیچ قیام بی‌سلاح داخلی، هر اندازه هم شجاعانه و پرشکوه باشد، به‌تنهایی قادر به درهم‌شکستن ماشین سرکوب نیست. از همین روست که طلب کمک از نیروهای خارجی، نه ضعف یا خیانت، بلکه عقلانی‌ترین و کم‌هزینه‌ترین گزینه‌ی باقی‌مانده برای رهایی مردم ایران است.

در این میان، لازم است یک نکته نیز بی‌پرده گفته شود: همه‌ی مخالفان مداخله را نمی‌توان در یک دسته ریخت، و خطاست اگر چنین کنیم. اما بخشی از این مخالفان، به‌ویژه در طیف‌های ایدئولوژیک‌تر، نه از سر تحلیل پیامدی، بلکه از سر نفرت پیشینی نسبت به آمریکا و اسرائیل موضع می‌گیرند؛ آمریکا برای آنان همچنان نماد امپریالیسم است، و اسرائیل نیز، به‌ویژه در پرتو وقایع غزه، موضوع نفرت سیاسی و اخلاقی آنان است. این پیش‌داوری‌ها ممکن است از منظر تاریخی یا عاطفی برای خود آنان قابل فهم باشد، اما هنگامی که به‌جای سنجش موقعیت مشخص ایران و پیامدهای واقعی سقوط یا بقای جمهوری اسلامی می‌نشیند، داوری اخلاقی را کور می‌کند. اخلاق غایت‌گرا دقیقا از ما می‌خواهد که در چنین لحظه‌ای از اسارت نفرت‌های ایدئولوژیک فاصله بگیریم و بر نتایج واقعی تمرکز کنیم، نه بر دشمنی‌های پیشینی.

همچنین باید روشن کرد که در میان مخالفان مداخله، برخی کسانی هم هستند که در زمان کشتارهای داخلی یا سکوت کردند، یا دست‌کم آن‌چنان که امروز برای تلفات ناشی از جنگ فریاد می‌زنند، در برابر کشتار سیستماتیک مردم ایران ایستادگی نشان ندادند. این حکم درباره‌ی همه نیست و نباید به همه تعمیم داده شود؛ اما وجود چنین طیفی را نیز نمی‌توان پنهان کرد. افشای این تناقض لازم است، زیرا نشان می‌دهد که گاه حساسیت اخلاقیِ اعلام‌شده، نه از یک اصل ثابت، بلکه از گزینش‌گری سیاسی و ایدئولوژیک تغذیه می‌کند. کسی که در برابر هزاران کشته‌ی داخلی، شکنجه، تجاوز، اعدام، و سرکوب ساختاری سکوت می‌کند، اما ناگهان فقط در لحظه‌ای که آمریکا یا اسرائیل وارد صحنه می‌شوند زبان اخلاق می‌گشاید، دست‌کم باید توضیح دهد که چرا معیار او در یک‌جا خاموش و در جای دیگر فعال شده است.

از همین‌جا یک مسئله‌ی عمیق‌ترِ اخلاقی پدیدار می‌شود. برخی می‌پندارند با پناه بردن به انفعال و تکرار عبارت «نه به جنگ»، از لزوم اتخاذ یک موضع مسئولانه‌ی اخلاقی فاصله می‌گیرند؛ گویی چون خود مستقیما در شلیک یا بمباران دخیل نیستند، دست‌شان پاک می‌ماند. اما از منظر اخلاق غایت‌گرا، ترکِ فعل نیز می‌تواند بار اخلاقی داشته باشد. اگر فرد یا جمعی، آگاهانه از گزینه‌ای که احتمال معقولی برای کاهش رنج عظیم دارد روی برگردانند، در حالی که بدیل‌شان فقط استمرار وضع موجود است، آن بی‌عملی دیگر بی‌طرفی اخلاقی نیست. در چنین شرایطی، حفظ وضع موجود خود نوعی مشارکت منفی در تداوم رنج است. از این رو، مخالفت مطلق و فاقد بدیل با مداخله، دست‌کم در بسیاری از صورت‌هایش، نه فضیلت، بلکه ژستی تهی برای آرام‌کردن وجدان است؛ وجدانی که بهای آرامش آن را دیگران با زندان، شکنجه، و مرگ می‌پردازند.

نتیجه‌گیری

از منظر اخلاق غایت‌گرا، دفاع از مداخله‌ی نظامی علیه جمهوری اسلامی به معنای ستایش جنگ نیست؛ به معنای پذیرش این واقعیت تلخ است که گاه در جهان واقعی، انتخاب میان خیر و شرّ مطلق در کار نیست، بلکه میان دو مسیر تلخ باید آن را برگزید که رنج کمتری به‌بار می‌آورد و امکان پایان دادن به شرّی عظیم‌تر را فراهم می‌کند. در مورد جمهوری اسلامی، استدلال من در این مقاله آن است که تداوم رژیم، با همه‌ی پیامدهای داخلی و منطقه‌ای‌اش، رنجی بسیار گسترده‌تر و پایدارتر از هزینه‌های مداخله بر دوش مردم ایران و منطقه می‌گذارد. از این رو، حمایت از مداخله نه‌فقط قابل دفاع، بلکه در چارچوبی غایت‌گرا می‌تواند یک ضرورت اخلاقی تلقی شود.

اما اگر از مداخله دفاع می‌کنیم، باید هم‌زمان نشان دهیم که اخلاق ما فقط اخلاقِ انهدام نیست، بلکه اخلاقِ بازسازی، جبران، و مسئولیت نیز هست. به همین دلیل، وظیفه‌ی جامعه‌ای که از یوغ این رژیم سفاک رها خواهد شد فقط سقوط رژیم نیست؛ رسیدگی به قربانیان و بازماندگان نیز هست. زمان آن رسیده است که اخلاق غایت‌گرا را نه در سطح شعار، بلکه در سطح داوری دشوار تاریخی بفهمیم: گاهی رنج کوتاه‌مدت، اگر واقعا به پایان رنجی بزرگ‌تر و طولانی‌تر بینجامد، نه خیانت به اخلاق، بلکه وفاداری به آن است.

منبع: فصلنامه فریدون

***

منابع:

Jeremy Bentham, An Introduction to the Principles of Morals and Legislation (1789). (Online Library of Liberty)

Henry Sidgwick, The Methods of Ethics (1874; especially later editions, including the 1907 edition). (Internet Archive)

چقدر این پست مفید بود؟ روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

میانگین امتیاز 5 / 5. تعداد آرا: 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

همانطور که این پست را مفید دیدید ...

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید!

متاسفیم که این پست برای شما مفید نبود!

اجازه دهید این پست را بهتر کنیم!

به ما بگویید چگونه می توانیم این پست را بهبود دهیم؟

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید