این جملهٔ “چرا نمیذارید آدم کار کنه” را هر کسی که در ایران زندگی کرده میتواند بگوید — از وانتی محترم میوهفروش تا برترین متخصصان پیچیدهترین حوزهها. واقعیت این است که وضعیت ایران بیشتر برای عدم موفقیت طراحی شده است تا برای موفقیت و قشر خاصی هستند که از این وضعیت سود میبرند یا مهارتهای خاصی برای بندبازی در این شرایط دارند که از شهروند عادی، زحمتکش یا شریف برنمیآید.
تجمعات صدهاهزارنفری ایرانیان در سه قاره — از استرالیا وسط اقیانوس آرام تا آن سوی اقیانوس آرام در لسآنجلس و در شهرهای بزرگ کانادا و در نقاط مختلف اروپا — چه معنایی دارد جز اینکه در پس هر چهرهای دقیقاً همین پرسش دردناک نهفته است: “چرا نمیذارید آدم کار کنه؟” فکر میکنید اگر این میلیونها متخصص ایرانی میتوانستند راحت کار کنند و درآمدی شایسته داشته باشند، رنج جلای وطن را به جان میخریدند؟ اما هر روز باید با مشکلات ایرانی بودن — که پر از دستانداز است — میساختند و میسوختند. کمترینش این است که هر روز درگیر فیلترینگ نیستند.
اقتصاد ایران — که مردم مثل قفس در آن گیر افتادهاند — چه معنایی دارد جز اینکه “چرا نمیذارید آدم کار کنه؟”. دویدن و نرسیدن برای گذشته بود، ما دچار دویدن و دورتر شدنیم؛ دچار دویدن و گمشدنیم؛ دویدن و فقیرتر شدن. کدام کشور مانند ایران دچار سقوط درآمد سرانه و تورم بیوقفه بوده؟ این یعنی دویدیم و از یک متر آپارتمان دورتر شدیم؛ دویدیم و از کالاهای مصرفی دورتر شدیم — این یعنی نتیجه کار ما سوخت.
اگر صفی باشد برای کسانی که میتوانند گله کنند “چرا نگذاشتید کار کنیم؟”، فردوسیپور احتمالاً یا کاملاً ته صف است یا اواخر صف. پس کسانی که حتی از جلوی در صداوسیما هم نمیتوانستند رد شوند، چه بگویند؟ میلیونها زنی که به شرط پوشش دستوری میتوانستند کار کنند چه بگویند؟ میلیونها ایرانی که توان انکار عقایدشان را نداشتند و در نتیجه راهی به بسیاری از فرصتهای شغلی نداشتند، چه بگویند؟ و کسانی که از دیماه حالا اصلاً ديگر زنده نیستند تا کسی نگذارد کار کنند، چه بگویند؟
متأسفانه دوربینی نیست تا اشک بقیه ایرانیان را ثبت کند، وگرنه همهٔ ما یک سهمیه گریستن جلوی دوربین داریم؛ شاید هم چند سهمیه. اما این غم را زندگی بر چهره ما حک کرد؛ اندوهی در چشمان اکثریتی از ایرانیان ثبت شده است؛ اکثریتی که اقلیتی نگذاشت کار کند.
