در مور اینکه تعریف «جنگ» دقیقا چیست؟ اختلاف نظرهای فراوانی وجود دارد؛ اما برای سنجش عیار «مخالفت با جنگ» و اتهام «جنگطلبی» میتوان از مسیر دیگری هم وارد شد: اینکه به جای جنگ بپرسیم: «معنای صلح چیست؟»
غیاب جنگ، میتواند دستکم در سه سطح مختلف توصیف شود: آتشبس، ترک مخاصمه و در نهایت صلح. همین تجربهی چند ماه گذشته از وضعیت «آتشبس» نصفه و نیمهای که ایجاد شد بهتر از هر دانشنامهای به ما نشان داد که چه اختلاف فاحشی میان اشکال مختلف «توقف جنگ» با «صلح» وجود دارد.
صلح، یک وضعیت چندجانبه است که در تمامی سطوح نظامی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی و حتی فرهنگی باید تجلی پیدا کند. تعاریف تقلیلگرایانهای که فقط یکی از این سطوح را در نظر بگیرند (مثلا صلح را صرفا نظامی یا حقوقی تعریف کنند) بخش بزرگی از هدف و توقع ما را از مفهوم صلح نادیده میگیرند. هیچ ناظر خردمندی وضعیت «نه مذاکره میکنیم، نه جنگ میشود» را برآورده کنندهی اهداف و ارزشهای بشری که شایستهی عنوان «صلح» باشند نمیداند.
اینکه رویای تنشزدایی و بازگشت روابط دو کشور ایران و آمریکا به وضعیت طبیعی و صلحآمیز چقدر قدمت دارد را سخت بشود تخمین زد. به هر حال، دستکم از میانهی دههی هفتاد و اوجگیری جنبش اصلاحات، با رسم شکل و نشان دادن مصداق میتوان یادآوری کرد که بخش بزرگی از جامعهی ایرانی، بیتاب عادیسازی روابط با جهان غرب بودند. رویایی که گمان میرفت اصلاحطلبان باید آن را در داخل ساختار حکومتی نمایندگی کنند.
اینکه چرا اصلاحطلبان در تحقق هیچ یک از آن مطالبات موفق نبودند، موضوع این یادداشت نیست. فقط میدانیم بخش بزرگی از رویاهای آن جنبش به مرور بر باد رفت. چه به دلیل «اصلاحناپذیری ساختار حکومت»، چه به این دلیل که خود اصلاحطلبان، در مورد بسیاری از مطالبات اجتماعی، اگر دگمتر، مرتجعتر و مدنیتستیزتر از اصولگرایان حکومتی نبودند، دستکم وضعیت خیلی بهتری هم نداشتند و نمیتوانستند خواست واقعی جامعه را نمایندگی کنند.
کمترین مصداق این خواستهای مدرن همان مسالهی حجاب بود که سرانجام جامعه موفق شد با دور زدن اصلاحطلبان ضربهگیر، مستقیما برایش «بجنگد» و دستکم بخشی از حق خود را به دست بیاورد. اوضاع برای بسیاری از دیگر مطالبات جامعه اما بسیار سختتر از قضیهی حجاب بود؛ به ویژه دغدغههای اقتصادی و پیوند آنها با ضرورت بدل شدن به یک بازیگر نرمال در دل نظام جهانی و بایگانی کردن مالیخولیای اسرائیلستیزی. دشواری این مطالبات فقط از بابت سختجانی حکومت نبود؛ این بار پای اردوگاه عریض و طویلی از چپ سکولار پسااستعماری گرفته تا چپ شیعی هم به میان آمد که هویت و موجودیتشان در رویای نبرد آخرالزمانی برای نابودی ارزشهای مدرنیته خلاصه میشود!
نیاز به استدلال خیلی پیچیدهای نیست که بفهمیم جریاناتی که تمام دستگاه فکریشان ستیز با مدرنیتهی لیبرال و ترسیم تصویری «استکباری» از نظم جهان است، هرگز نمیتوانند مدعی ایجاد «صلح» با همان «نظام سلطه» باشند. میتوان تصور کرد که چماق واقعیت برخی از این انقلابیون ابدی را متقاعد کرده که دستکم از وضعیت «جنگ مستقیم و آشکار» پرهیز کنند؛ اما بزک کردن این موقعیت «ترک مخاصمه» به اسم «صلحطلبی»، شعبده ای است که بجز در بزنگاه آغاز جنگ، خودشان هم چندان مایل به تکرارش نیستند و با سیمای آرمانی «مبارز»شان سازگاری ندارد.
در برابر این نیروها، تنها جریانی که امروز میتواند خود را پرچمدار اصیل «صلحطلبی» در جامعهی ایرانی بداند، همان بخش از جامعه است که سالها در مدنیترین شکل ممکن میهندوستی خودش را با شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» فریاد زده، و مخالفتش با سیاستهای تخاصمی و تنشزا را به شکل «فلسطین رو رها کن، فکری به حال ما کن» به نمایش گذاشته است. در تمام این مدت نیز تلاش کرده تا کشور را از گرفتاری در منجلاب «ترک مخاصمه» به سمت گسترش مراوده و همگرایی با جهان در تمامی سطوح سیاسی، اقتصادی، فرهنگی بکشاند.
امروز و در پس سالها تجربهی ناکام اصلاحات، این بخش از جامعه به تلخی دریافته که امکان حصول هیچ کدام از مطالباتش از دل مسیر کمهزینهی اصلاحات وجود ندارد، پس به ناچار الزام پرداخت هزینهی سنگین یک «انقلاب ملی» را پذیرفته است. چه جای تعجب اگر به همین تناسب، برای حصول یک «صلح پایدار» نیز هزینهی جراحیهای کوتاه مدت را بپذیرد. مهم این است که این هزینهها، هرقدر هم سنگین باشند، هزینهی گذار از این ورطهی «نه جنگ و نه صلح» برای رسیدن به یک صلح پایدار، و بهرهمندی از تمامی ابعاد و دستاوردهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی آن است.
✍️ آرمان امیری @armanparian
