جمهوری اسلامی سالها با یک فرمول نسبتاً ساده دوام آورده است: نفت را به پول، پول را به قدرت و قدرت را به زمان تبدیل کرده است.
در این معادله، نفت فقط یک کالای صادراتی نبوده بلکه بخشی از سازوکار بقای حکومت بوده است. درآمد نفتی امکان تأمین هزینههای ساختار سیاسی و امنیتی، مدیریت فشارهای اقتصادی و عبور موقت از بحرانها را فراهم کرده است. حکومت هر بار که با بحران روبهرو شده، با اتکا به منابع خود توانسته بخشی از فشار را مهار کند و برای بحران بعدی زمان بخرد.
به همین دلیل، اختلال پایدار در فروش یا انتقال نفت را نمیتوان صرفاً یک خسارت اقتصادی یا عملیات نظامی محدود دانست. این اختلال مستقیماً همان زنجیرهای را هدف قرار میدهد که منابع طبیعی را به ظرفیت حکمرانی تبدیل کرده است .
حکومت میتواند شکست نظامی را پیروزی بنامد، آمارها را پنهان کند و با تبلیغات روایت خود را بسازد ، اما نفتی که فروخته نمیشود، درآمد و بالطبع قدرت ایجاد نمیکند. و این همان نقطهای است که تفاوت میان مدیریت روایت و واقعیت آشکار میشود.
اقتصاد با شعار اداره نمیشود. کاهش درآمد ارزی، دیر یا زود خود را در کمبود منابع، فشار بر بودجه، دشواری تأمین هزینهها و افزایش فشار اقتصادی نشان میدهد. در چنین وضعیتی، حکومت ممکن است وارد مرحلهای شود که دیگر صرفاً بحران را مدیریت نمیکند، بلکه ناچار میشود تا کمبود را مدیریت کند.
و مدیریت کمبود، مرحله خطرناکتری است، زیرا آثار آن از درون ساختار حکومت به زندگی روزمره جامعه منتقل میشود: ارز، قیمتها، سوخت، واردات، اشتغال و توان دولت برای اداره امور.
فروپاشی نظامهای سیاسی معمولاً با یک حادثه واحد اتفاق نمیافتد. کاهش منابع، فرسایش مشروعیت، اختلاف در ساختار قدرت و افزایش فاصله میان حکومت و جامعه بهتدریج روی هم انباشته میشوند. اما زمانی که منابع مالی کاهش پیدا کند، حکومت یکی از مهمترین ابزارهای خود برای مهار این بحرانها را از دست میدهد.
نفتکش شاید فقط یک کشتی باشد، اما برای حکومتی که سالها با نفت زمان خریده است، میتواند نماد لحظهای باشد که دیگر زمان ، کالایی خریدنی و در دسترس نیست.
