دونالد ترامپ بار دیگر اجرای اقدام نظامی برنامهریزیشده علیه جمهوری اسلامی را به تعویق انداخت و اعلام کرد که دیپلماسی باید یک فرصت دیگر داشته باشد.
این نخستین بار نیست که چنین اتفاقی رخ میدهد. در ماههای اخیر، الگویی مشابه بارها تکرار شده است: تهدید نظامی، آمادهسازی برای حمله و سپس فرصت دوباره به دیپلماسی. همین روند این پرسش را مطرح کرده است که آیا این یک راهبرد حسابشده است یا نشانهای از کاهش تمایل آمریکا به تشدید درگیری.
نخستین نظریه این است که خودِ تهدید، بخشی از راهبرد است. بر اساس این دیدگاه، واشینگتن با القای این تصور که حمله نظامی نزدیک است، فشار بر تهران را برای ورود به مذاکرات افزایش میدهد. در این نگاه، هدف اصلی ایجاد حداکثر اهرم فشار و سپس رسیدن به توافق، بدون ورود به جنگ است، نه عقبنشینی از موضع قدرت.
این رویکرد پیشتر نیز سابقه داشته است. ریچارد نیکسون با «نظریه مرد دیوانه» تلاش میکرد دشمنان آمریکا باور کنند که رئیسجمهور آنقدر غیرقابل پیشبینی است که ممکن است از نیروی نظامی قاطع استفاده کند.
نظریه دوم بر هزینههای فزاینده جنگ تمرکز دارد. هر حمله جدید میتواند خطر گسترش درگیری در منطقه، حملات تلافیجویانه جمهوری اسلامی علیه نیروهای آمریکا، حمله به زیرساختهای انرژی کشورهای خلیج فارس، اختلال در کشتیرانی جهانی از طریق تنگه هرمز و افزایش قیمت نفت با پیامدهای اقتصادی جهانی را در پی داشته باشد. حتی یک عملیات نظامی موفق نیز ممکن است هزینههای راهبردی پیشبینینشدهای ایجاد کند.
نظریه سوم میگوید دیپلماسی همچنان فعال است. با وجود لحن تند مقامهای آمریکایی در انظار عمومی، تلاشهای دیپلماتیک در پشت پرده ادامه داشته است. گزارشها حاکی است میانجیهایی مانند عمان، قطر و عربستان سعودی از واشینگتن خواستهاند زمان بیشتری به مذاکرات بدهد، زیرا همچنان احتمال دستیابی به توافق را ممکن میدانند.
نظریه چهارم بر محدودیتهای موفقیت نظامی تأکید میکند. برنامهریزان نظامی دائماً ارزیابی میکنند که آیا حملات بیشتر میتواند وضعیت راهبردی را تغییر دهد یا نه. اگر عملیاتهای بیشتر دستاورد قابلتوجهی نداشته باشد، ممکن است دیپلماسی گزینه مؤثرتری باشد. برخی گزارشها همچنین از بحثهای داخلی درباره هزینههای گسترده یک کارزار نظامی طولانیمدت خبر دادهاند.
اما بیشترین اختلاف نظر درباره نظریه پنجم است؛ اینکه این رویکرد بازدارندگی آمریکا را حفظ میکند یا آن را تضعیف خواهد کرد. حامیان این سیاست معتقدند ترکیب مداوم فشار نظامی و دیپلماسی، نمونهای از سیاستورزی هوشمندانه است. در مقابل، منتقدان میگویند اگر تهدیدها بارها با تعویق همراه شوند، طرف مقابل ممکن است به این نتیجه برسد که آمریکا تمایلی به اقدام نظامی ندارد. اینکه این رویکرد بازدارندگی را تقویت میکند یا تضعیف، همچنان محل بحث است.
این نخستین بار هم نیست که ترامپ چنین الگویی را دنبال میکند. در قبال کره شمالی، ابتدا از «آتش و خشم» سخن گفت و سپس به دیپلماسی در سطح سران روی آورد. در قبال چین، تشدید تعرفهها با مذاکرات تجاری دنبال شد. اکنون نیز در قبال جمهوری اسلامی، تهدید نظامی، تعویق حمله و ازسرگیری مذاکرات، الگویی مشابه را نشان میدهد.
برخی تحلیلگران این روند را یک راهبرد آگاهانه میدانند: ابتدا تشدید فشار، سپس مذاکره. اما گروهی دیگر معتقدند تکرار این تأخیرها میتواند اعتبار بازدارندگی آمریکا را زیر سؤال ببرد.
در نهایت، آخرین تصمیم ترامپ برای به تعویق انداختن حمله، لزوماً به این معنا نیست که گزینه نظامی از دستور کار خارج شده است. پرسش اصلی این است که آیا دیپلماسی این بار به نتیجه خواهد رسید یا نه. اگر مذاکرات موفق شود، این تعویقها ممکن است بهعنوان نمونهای از خویشتنداری راهبردی در یادها بماند. اما اگر شکست بخورد، منتقدان خواهند گفت این فرصتها به جمهوری اسلامی زمان ارزشمندی داده است. اینکه کدام برداشت درست باشد، قضاوتی است که تاریخ انجام خواهد داد.
لینک کوتاه: https://bit.ly/4h778Jb
